فرض کنید چند بار برای رسیدن به هدفی تلاش کردهایم. بارها کوشیدهایم تغییری در رابطهمان ایجاد کنیم، کار تازهای شروع کنیم، یا فقط حالمان را بهتر کنیم. اما هر بار، نتیجهای نگرفتهایم.
بعد از مدتی، دیگر حتی تلاش هم نمیکنیم. نه به این دلیل که واقعاً نمیتوانیم، بلکه چون ذهن ما یاد گرفته است که تلاش کردن فایدهای ندارد.
به این حالت در روانشناسی میگوییم درماندگی آموختهشده: یک باور پنهان و نیرومند که فرد را قانع میکند «من نمیتوانم، هیچ چیز تغییر نمیکند، تلاش فایدهای ندارد».
و یک نکته را همین اول بگویم، چون بقیهی مقاله روی آن بنا شده است: این آدمها تنبل نیستند. این مهمترین سوءتفاهم دربارهی این موضوع است. کسی که در درماندگی آموختهشده گیر کرده، دست و پا زده و نرسیده. تلاش کرده و جواب نگرفته. حالا خسته است.
تنبلی یعنی نخواستن. این یعنی خواستن و باور نداشتن. و درمانش هم کاملاً فرق میکند.
درماندگی آموختهشده چیست؟
درماندگی آموختهشده (Learned Helplessness) مفهومی است که نخستین بار مارتین سلیگمن و استیون مایر در اواخر دههی ۱۹۶۰ مطرح کردند. این پدیده زمانی رخ میدهد که فرد پس از تجربهی مکرر ناتوانی در کنترل یک موقعیت، باور میکند هیچ کاری از او ساخته نیست، حتی وقتی بعداً فرصت تغییر برایش فراهم میشود.
آزمایشی که همه نقلش میکنند
سگی را در قفسی قرار میدهند که نمیتواند از آن فرار کند و شوک خفیفی به کف قفس وارد میشود. مدتی بعد، وقتی در قفس باز است و راه فرار وجود دارد، حیوان دیگر تلاش نمیکند. یاد گرفته است که تلاش بیفایده است.
اما چیزی که معمولاً گفته نمیشود
حدود پنجاه سال بعد، خودِ سلیگمن و مایر در بازنگری این پژوهش به نتیجهای رسیدند که جهت ماجرا را عوض میکند.
آنها میگویند درماندگی چیزی نیست که آموخته شود؛ درماندگی حالت پیشفرض ماست. آنچه موجود زنده یاد میگیرد، چیز دیگری است: اینکه کنترل دارد. تجربهی کنترل است که بخشهایی از مغز را فعال میکند و آن بیحرکتی پیشفرض را مهار میکند.
این تفاوت ظریف به نظر میرسد، اما نتیجهی عملیاش بزرگ است:
راه بیرون آمدن، مثبت فکر کردن نیست. تجربه کردن کنترل است.
یعنی باید کاری کنیم و نتیجهاش را ببینیم، هرچقدر هم کوچک. ذهن با استدلال قانع نمیشود؛ با شواهد قانع میشود.
این الگو چگونه شکل میگیرد؟
در کودکی
درماندگی آموختهشده معمولاً ریشه در دوران کودکی یا نوجوانی دارد؛ وقتی فرد در محیطی بزرگ شده که:
- مدام به او گفته شده «تو نمیتوانی»، «تو نمیفهمی»، «تو لیاقت نداری»
- فرصت تجربه کردن، اشتباه کردن یا تصمیم مستقل به او داده نشده است
- تلاشهایش نادیده گرفته شده یا با تحقیر همراه بوده است
- در چنین شرایطی ذهن بهتدریج نتیجه میگیرد که دنیا قابل تغییر نیست.
و چیزی که کمتر دربارهاش حرف میزنیم: ارث خانوادگی
این الگو فقط از حرفهای مستقیم منتقل نمیشود. از فضای خانه منتقل میشود.
بچهای را تصور کنید که سر سفره، سالها، یک جنس حرف میشنود: نداری، گرانی، بدبختی، «ما که به جایی نمیرسیم»، «حق ما را خوردهاند». او هنوز هیچ تصمیمی نگرفته، اما تصویرش از جهان دارد ساخته میشود.
بچهی دیگری در خانهای بزرگ میشود که حرف از کار، پیشرفت، پسانداز و برنامه است. نه اینکه پولدار باشند؛ گاهی نیستند. اما جنس گفتوگو فرق میکند.
و بعد این تفاوت تثبیت میشود: مدرسه فرق میکند، دوستان فرق میکنند، تفریح فرق میکند، و کسی که دور و برش هست فرق میکند. هر کدامِ اینها همان تصویر اولیه را تأیید میکنند.
نتیجه این است که خیلی از ما، بدون اینکه بدانیم، نسخهای از سقف ذهنی پدر و مادرمان را ارث میبریم. نه استعدادشان، نه شغلشان؛ باورشان دربارهی اینکه چقدر میشود در زندگی پیشرفت کرد.
این خبر بدی نیست. چیزی که آموخته شده، قابل بازنویسی است. اما تا وقتی نبینیمش، نمیشود رویش کار کرد.
نشانهها: از کجا بفهمیم گرفتارش هستیم؟
- استفادهی مکرر از عبارتهایی مثل «نمیتوانم»، «از من گذشته»، «فایدهای ندارد»
- احساس بیارزشی و ناتوانی
- دست کشیدن از تلاش و کاهش انگیزه
- اجتناب از اقدام، حتی وقتی راه حل روشنی وجود دارد
- بزرگنمایی شکستها و بیارزش دانستن موفقیتهای کوچک
- ترس مداوم از آینده، به دلیل انتظار تکرار شکست
- نشانههای افسردگی یا اضطراب
- اما روشنترین نشانه، یک کلمه است: «کاش»
اگر بخواهم یک آزمون ساده بدهم، همین است. به حرفهای ذهنتان در یک هفتهی گذشته گوش بدهید و ببینید چند بار این جملهها تکرار شدهاند:
- «کاش یک نفر پیدا میشد کمکم کند.
- «کاش یک پولی به دستم میرسید.»
- «کاش همسرم عوض میشد.»
- «کاش یکی استعداد من را میدید.»
- «کاش شرایط اقتصادی درست شود.»
- «کاش یک شب بخوابم و صبح همه چیز حل شده باشد.»
تفاوت «کاش» با «چطور» همه چیز است.
«کاش» منتظر است. «چطور» شروع میکند.
و نکته اینجاست که آدمِ در «کاش» تنبل نیست. او فقط آنقدر بار شکست خورده که دیگر «چطور» برایش بیمعنا شده است.
دام ناجی
وقتی ذهن یاد میگیرد که خودش نمیتواند، بهطور طبیعی دنبال کسی میگردد که بتواند.
به ما پیام میرسد: «میشود هر روز به من انگیزه بدهید تا حرکت کنم؟»
اما انگیزهی تزریقی مثل بادکنک است. امروز بادش میکنید، فردا خالی شده و باز به خانه اول بر میگردیم. چیزی که از بیرون پمپاژ شود، از درون ساخته نمیشود.
شکلهای مختلف همین دام را احتمالاً دیدهاید: منتظر مربیای که همه چیز را درست کند، منتظر شریکی که بیاید و نجات بدهد، منتظر ارثی، فرصتی، اتفاقی.
و گاهی هم کسی واقعاً ارث یا سرمایهای به دست میآورد و چند سال بعد به همان نقطه برمیگردد. چون پول عوض شد، ذهنیت نه.
اولین قدم چیز پیچیدهای نیست: دستتان را بگذارید روی زانوی خودتان و بلند شوید. نه چون رمانتیک است، بلکه چون طبق همان بازنگری سلیگمن و مایر، تنها چیزی که آن بیحرکتی را میشکند، تجربهی کنترل است. و تجربهی کنترل یعنی کاری که خودتان کردید و نتیجه داد.
چرا تجسم و تمرکزِ بدون اقدام جواب نمیدهد
این بخش را باید صریح بگویم، چون در حوزهی کاری خودم هم سوءتفاهم زیادی دارد.
سالها محتوایی ترویج شده که میگوید کافی است بنشینید، تمرکز کنید، تصویر بسازید و منتظر بمانید تا خواستهتان بیاید. این حرف به کسی که در درماندگی آموختهشده گیر کرده آسیب میزند، چون دقیقاً همان انتظار را تأیید میکند.
دو نمونهی واقعی از جلسات، با جزئیات تغییریافته:
اول. کسی میگفت هر روز تمرکز میکنم که حقوقم دو برابر شود، ولی نمیشود. پرسیدم دقیقاً چه میکنی؟ گفت کارمندم و تمرکز میکنم که سازمان این ماه حقوقها را دو برابر کند. یعنی انتظار داشت کل ساختار بودجه عوض شود، بدون اینکه خودش یک قدم بردارد.
دوم. کسی میگفت تصمیم گرفتهام وزن کم کنم، هر روز فایل انگیزشی گوش میدهم و تصویر ذهنی میسازم، ولی اتفاقی نمیافتد. پرسیدم رژیمت چطور است و چقدر پیادهروی میکنی؟ گفت اینها را انجام نمیدهم.
هیچکدام از این دو نفر کمهوش یا سادهلوح نبودند. هر دو دقیقاً همان کاری را میکردند که به آنها یاد داده شده بود.
تمرینهای ذهنی ابزار باورسازی هستند، نه جایگزین عمل. کارشان این است که مقاومت درونی را کم کنند تا بتوانیم کاری را که لازم است انجام شود، انجام دهیم. اگر بعد از تمرین ذهنی هیچ رفتاری در دنیای واقعی عوض نشود، چیزی هم عوض نمیشود.
فرمولش ساده است: باورسازی به اضافهی اقدام. حذف هر کدام، آن یکی را هم بیاثر میکند.
درماندگی آموختهشده کدام طرحوارهها را فعال میکند؟
در طرحوارهدرمانی، این نوع تجربهها معمولاً با این طرحوارهها همپوشانی دارند:
- طرحوارهی وابستگی و بیکفایتی (Dependence/Incompetence)
- طرحوارهی شکست (Failure)
- طرحوارهی اطاعت (Subjugation)
- طرحوارهی منفیگرایی و بدبینی (Negativity/Pessimism)
7 راه برای بیرون آمدن
۱. آگاهی از الگو
اولین قدم این است که برایش اسم بگذاریم. وقتی بفهمیم این احساس ناتوانی یک آموخته است نه یک واقعیت، نسبتمان با آن عوض میشود.موضوع اصلی دیگر «من اینطوریام» نیست؛ «من این را یاد گرفتهام» است.
۲. بازنگری در گفتوگوی درونی
هر بار صدایی در ذهنتان گفت «تو نمیتوانی»، یک سؤال بپرسید: «این واقعاً صدای من است، یا صدای کسی است که سالها پیش این را به من گفت؟»
بیشتر وقتها جواب، صدای یک نفر مشخص است: پدر، معلم، یک همکلاسی.
۳. شروع با چیزی که مطمئنید میتوانید
این مهمترین قدم است و معمولاً بد اجرا میشود.
هدف در این مرحله موفقیت بزرگ نیست؛ جمع کردن شواهد است. ذهن شما باید ببیند که کاری کردید و نتیجه داد. پس کاری انتخاب کنید که احتمال انجامش نزدیک به صد درصد باشد: ده دقیقه پیادهروی، یک تماس تلفنی، یک صفحه خواندن.
اشتباه رایج این است که آدمی که سالها شکست خورده، برای جبران، هدف بزرگ انتخاب میکند و با اولین ناکامی به نقطهی قبل برمیگردد و این بار مطمئنتر.
۴. تغییر محیط و اطرافیان
اگر همهی کسانی که دور و برتان هستند همان باور را تکرار میکنند، تغییر شما با مقاومت دائمی روبهرو میشود. لازم نیست کسی را از زندگیتان حذف کنید؛ کافی است یک منبع تازه اضافه کنید: یک گروه، یک کلاس، یک آدم که مسیری را رفته که شما میخواهید بروید.
۵. بالا بردن احساس کنترل در چیزهای کوچک
حتی انتخابهای کوچک روزانه شمارش میشوند. ذهن از مجموع همینها نتیجه میگیرد که شما تاثیر گذار در زندگیتان هستید یا نه.
۶. درمان شناختی-رفتاری
CBT یکی از روشهایی است که شواهد خوبی برای کار روی همین باورها دارد: شناسایی فکر خودکار، بررسی شواهدش، و جایگزینی آن با تفسیر دقیقتر.
۷. دیدن کسی که از همین مسیر عبور کرده
ذهن با مثال بیشتر از استدلال قانع میشود. دیدن کسی با شرایط مشابه شما که وضعش عوض شده، شواهدی میدهد که هیچ جملهی تأکیدی نمیدهد.
چرا این موضوع را اینقدر جدی میگیرم
حدود بیست و چند سال پیش، بعد از سربازی کارگری میکردم. تحصیلات نداشتم؛ دیپلم گرفته بودم و رفته بودم خدمت و برگشته بودم.
یکی دو سال کار کردم و حدود چهار میلیون تومان جمع کردم. تصمیم گرفتم مغازهی پروتئینی بزنم و مستقل شوم. یک میلیونش پول پیش مغازه بود و با بقیهاش داشتم دنبال یخچال و دستگاه برش میگشتم.
یکی از همسایههای قدیمی ما که وضع مالی خیلی خوبی داشت، مرا در بازار دید. پرسید چه میکنی و گفتم. گفت عالی است، ما هم کمکت میکنیم، جنسمان را میآوریم میریزیم اینجا، بفروش و بعد پولمان را بده.
با خودم گفتم ببین، حرکت کردم و دارد کمک میرسد.
بعد پرسید دم دستت چقدر پول داری؟ گفتم همهی دار و ندارم همین سه چهار تومن است. گفت همین را بده من، فردا پسش میدهم.
پول را دادم و دیگر ندیدمش. بعدها فهمیدم ورشکست شده بود و به هر کسی میرسید یک زخم میزد.
یکی دو ماه دنبالش گشتم. راستش را بخواهید، فکرهایی که در آن دو ماه از سرم گذشت، فکرهای خوبی نبود.
یک روز عصر تابستان در پارک نشسته بودم. حالم خیلی بد بود و به همه چیز فحش میدادم؛ به خودم، به زندگی، به آسمان.
آن طرف خیابان سالنی بود که فکر کردم کنسرت است. رفتم تو و کسی هم پول نخواست. گفتم خب، بالاخره یک جا شانس آوردم.
نشستم و دیدم فضا عجیب است. همه سررسید دستشان است. بعد مردی آمد روی صحنه و اولین جملهاش این بود: «زندگی زیباست.»
مرا میگفتید کارد میزدی خونم درنمیآمد. گفتم زندگی زیباست؟ بیا ببرمت محلهی خودمان نشانت بدهم زندگی زیباست یعنی چه. معلوم است که با این کفش و این کت و شلوار و این حساب بانکی، زندگی زیباست.
تمام مدت در دلم به او فحش میدادم. جایی رسید که دوست داشتم بروم روی صحنه و بگویم میشود ساکت شوی؟
اما کمکم حرفهایش جدیتر شد و داشت میگفت جور دیگری هم میشود زندگی کرد. نمیفهمیدم چه میگوید. میشنیدم ولی نمیفهمیدم، چون با دنیای من جور درنمیآمد. در دنیای من پول سخت به دست میآمد، همه چیز زجر بود، و قانون، قانون جنگل بود.
ولی نمیتوانستم ردش کنم. منطقش درست بود.
یک لحظه به خودم گفتم: حسین، چه چیزی برای از دست دادن داری؟ همه چیزت که رفته. سه ماه این سبک را امتحان کن. جواب داد که داد، نداد برمیگردی سر همان زندگی قبلی.
آن سه ماه را شروع کردم. به خودم که آمدم، بیست و چند سال گذشته بود.چیزی که از آن دوره یاد گرفتم و هنوز هم فکر میکنم مهمترین نکته است، این است: من آن روز در پارک انگیزه نداشتم. امید هم نداشتم. فقط یک جمله گفتم که «چه چیزی برای از دست دادن دارم».
برای شروع، همین کافی است. لازم نیست باور داشته باشید جواب میدهد. فقط لازم است یک بار امتحانش کنید.
و راستش، حالا که خودم آن طرف میایستم و حرف میزنم، میدانم بعضیها همان چیزهایی را دربارهی من فکر میکنند که من آن روز دربارهی آن مرد فکر میکردم. حقشان است. من هم همان را فکر میکردم.
سؤالهای پرتکرار
درماندگی آموختهشده یعنی چه؟
حالتی که فرد پس از تجربهی مکرر ناتوانی در کنترل شرایط، باور میکند تلاش بیفایده است و دیگر اقدام نمیکند، حتی وقتی راه حل در دسترس است.
فرق درماندگی آموختهشده با تنبلی چیست؟
تنبلی یعنی نخواستن. درماندگی آموختهشده یعنی خواستن و باور نداشتن. فرد تلاش کرده، نتیجه نگرفته و خسته شده. برخورد با این دو کاملاً متفاوت است و سرزنش، فقط دومی را عمیقتر میکند.
آیا درماندگی آموختهشده درمان میشود؟
بله، چون آموخته شده است. اما نه با تلقین و جملهی مثبت. طبق بازنگری سلیگمن و مایر، آنچه این حالت را میشکند تجربهی واقعی کنترل است: کاری که خودتان انجام بدهید و نتیجهاش را ببینید، هرچقدر هم کوچک.
چرا با وجود تمرینهای ذهنی تغییری نمیبینم؟
احتمالاً چون تمرین ذهنی جای اقدام را گرفته، نه اینکه کنارش باشد. کار تمرین ذهنی کم کردن مقاومت درونی است تا بتوانید کاری را انجام بدهید؛ جایگزین آن کار نیست.
آیا این الگو از خانواده به ارث میرسد؟
نه از نظر ژنتیکی، اما از نظر محیطی بله. جنس گفتوگوهای خانه، محدودهی تصور کودک از آنچه ممکن است را شکل میدهد و بعد مدرسه و دوستان و محیط همان را تأیید میکنند. اما چیزی که آموخته شده، قابل بازنویسی است.
جمعبندی
درماندگی آموختهشده زنجیری ذهنی است که فرد را از حرکت بازمیدارد. خبر خوب این است که این زنجیر را خودِ ذهن ساخته و قابل گسستن است.
اما نه با آرزو کردن، نه با منتظر ماندن، و نه با مثبت فکر کردن بهتنهایی. با برداشتن یک قدم کوچک که بتوانید انجامش بدهید، و بعد یکی دیگر، تا ذهنتان شواهد کافی جمع کند.
عاشق خودت باش و شاهکار شو.
قدم بعدی
اگر بخشی از این الگو برایتان آشنا بود و میخواهید روی ریشهی باورهایتان دربارهی پول، ارزشمندی و توانایی کار کنید، دورهی روانشناسی ثروت دقیقاً برای همین طراحی شده است.
و اگر میخواهید با چیزی رایگان شروع کنید، 👈 دورهی رایگان معارفه آشتی با کودک درون نقطهی شروع خوبی است.
مطالب مرتبط:

نظرها
هنوز نظری ثبت نشده؛ اولین نفر باش.