من همهی اینها را بلدم
این جمله را زیاد شنیدهاید.
به کسی پیشنهاد میدهیم برود پیش روانشناس، در دورهای شرکت کند، آموزشی ببیند. جواب آماده است:
«من همهی اینها را بلدم. اصلاً خودشان باید بیایند از من یاد بگیرند.»
سؤال این است: واقعاً آن شخص همه چیز را میداند؟
نه. اگر میدانست، زندگیاش شبیه دانستنش بود.
پس چرا این حرف را میزند؟ چون تغییر درد دارد و ذهن این را میداند. یادگیری چیز تازه برای مغز پرهزینه است؛ باید انرژی صرف کند، الگوهای قدیمی را بشکند و با چیزهایی روبهرو شود که سالها از آنها فرار کرده است. ذهن ترجیح میدهد این هزینه را ندهد.
و چون نمیتواند بگوید «میترسم»، میگوید «بلدم».
این فقط یکی از نقابهاست. در ادامه سه نقاب دیگر را میبینیم و احتمال اینکه یکی از آنها را در خودمان بشناسیم کم نیست.
چهار نقاب فرار از تغییر
نقاب اول: عقل کل
- «لازم ندارم.»
- «اینها را خودم میدانم.»
- «این حرفها برای من ساده است.»
این آدم اصلاً وارد زمین بازی نمیشود، چون تا وارد نشده، شکست نخورده است.
نقاب دوم: تماشاچی
این یکی برعکس است. سریع ثبتنام میکند. در سمینار مینشیند، در دوره حاضر میشود، سر جلسه است.
اما فقط نشسته است. نُت برنمیدارد. تمرین نمیکند.
آخر جلسه وقتی از او میمیپرسید: +«چطور بود؟»
میگوید: -«خیلی خوب بود.»
+ «چه فهمیدی؟»
– «که باید تغییر کنیم.»
+ «کی شروع میکنی؟»
– «آخه نمیشه…»
پس برای چه آمده بود؟ برای اینکه بتواند بعداً بگوید: «من که رفتم، جواب نداد.» حضور در کلاس، بلیت خروج از سرزنش درونی است.
بعضی از این آدمها دنبال آموزش نیستند؛ دنبال یک قرص جادوییاند. یک پودر که در لیوان حل کنند و حالشان خوب شود. افزایش حجم بدون افزایش وزن.
نقاب سوم: تمریننکن
این یکی جدیتر است. حتی دورههای پیشرفته را هم میگذراند. یاد میگیرد چطور با کودک درونش گفتوگو کند.
اما وقتی پشتیبان تماس میگیرد و میپرسد «تمرین را انجام دادی؟»، جواب همیشه یک شکل دارد:
- «سرم شلوغ بود.»
- «فرصت نکردم.»
- «فردا حتماً.»
او میداند باید تغییر کند، اما درد مواجه شدن با گذشتهاش اجازه نمیدهد.
تمرین جایی است که آدم با خودش تنها میشود، و این دقیقاً همان چیزی است که از آن فرار میکند.
نقاب چهارم: معلم
این ظریفترین و پنهانترین نقاب است.
مطلب را میشنود و بلافاصله ذهنش میگوید: «چه حرف خوبی. این به درد مادرم میخورد. این را باید همسرم بشنود. این دقیقاً مشکل خواهرم است.»
به خانه میرود و برای دیگری توضیح میدهد، با دلسوزی واقعی. ساعتها وقت میگذارد تا گره کار دوستش، همکارش یا همسرش را باز کند.
دریغ از یک ساعت تفکر برای خودش.
مثل مربیای که کنار زمین میایستد و میگوید «بدو، شنا برو، این وزنه را بزن». ورزشکار درد را میکشد، مربی تشویق میکند. بعد که نتیجه آمد، مربی میگوید «من رساندمش به اینجا».
دمت گرم، رساندیاش. خودت چه؟
و نکتهی تلختر این است: در تجربهی کلاسها، اغلب همان چیزی که فرد با اشتیاق برای دیگری حل میکند، مشکل خودش است.
مثلا: حس میکند دوستش در تلهی طردشدگی گیر کرده است. احتمالاً خودش هم در همان تله است. در واقع تماشای درد در زندگی دوستش برای او دردی ندارد! ولی رویارویی با درد خودش عذاب آور است.
پدر و مادرهایی که رشد را به فرزند واگذار میکنند
این الگو یک نسخهی خانوادگی هم دارد و چون دردناک است، معمولاً کسی اسمش را نمیآورد.
پدر یا مادری که خودش فرصت رشد نداشته، آن انرژی را برای فرزندش خرج میکند: پول کلاس زبان، حمایت برای ورزش، هزینهی درس خواندن.
این حمایت خوب است و وظیفهی درستی است. اما یک سؤال صادقانه باقی میماند:
این حمایت برای رشد اوست، یا برای اینکه من مجبور نباشم با خودم روبهرو شوم؟
جملهی پنهان معمولاً این است: «من که نتوانستم، عوضش او بتواند.»
نشستن و کار کردن روی مسائل خودم سختتر است. خیلی راحتتر است که دیگری را بسازم.
چرا ذهن اینقدر مقاومت میکند؟
به یک مثال ساده فکر کنید.
قهوه را تلخ میخورید و میگوییم «چه خوشمزه». چای را که تلخ باشد میگوییم «بدمزه است».
در حالی که قهوه از چای تلختر است.
تفاوت در مزه نیست؛ در انتظار است. از قهوه انتظار تلخی داریم، از چای نه.
درد تغییر هم همین است. تا وقتی آن را «اتفاق بد» میبینید، از آن فرار میکنید. اگر آن را بخشی طبیعی از مسیر بدانید (مثل تلخی قهوه)، دیگر دلیلی برای فرار نمیماند.
در کلاس های حضوری، اول هر جلسه یک سؤال پرسیده میشود: «این هفته حال چه کسی بد شد؟»
هرکس دست بلند میکند، تشویق میشود.
چرا؟ چون حال بد در این مرحله یعنی فرد روبهرو شده است. درگیر شده. چیزی را تکان داده. کسی که حالش اصلاً بد نشده، معمولاً چیزی را هم تکان نداده است.
تلهی ایثار: وقتی خدمت کردن شکل دیگری از فرار است
آدمی که در تلهی ایثار گیر کرده باشد، هر کاری از دستش بربیاید برای دیگران انجام میدهد.
اما اگر صادق باشیم، خواستهاش معمولاً بزرگ نیست: فقط اذیتم نکنند. دوستم نداشته باشند هم مهم نیست؛ فقط آزارم ندهند.
و نتیجه چیست؟ باز هم اذیت میشود. محبتی که میگیرد مشروط است و تا وقتی خدمت میکند، هست.
حالا یک سؤال:
اگر همان اندازه که نگرانید دیگران نرنجند، نگران این باشید که خودتان نرنجید، چه اتفاقی میافتد؟
یک سؤال برای همین حالا
از ۱ تا ۱۰ به اینها نمره بدهید، بیرحمانه و صادقانه :
- سلامت روان من چند است؟
- آرامش من چند است؟
- چقدر از روزم را واقعاً دوست دارم؟
اگر برای مشکلات دیگران وقت میگذارید اما این سه عدد پایین است، جواب سؤال «چرا تغییر نمیکنم» را پیدا کردهاید.
دانستن با تغییر یکی نیست
استاد اقتصاد دانشگاه بهترین متدها را میشناسد و همهی مقالات را خوانده است. آیا وضعیت مالی خودش هم خوب است؟
مدرسی که دربارهی اخلاق حرف میزند، آیا خانوادهاش از بودن کنار او لذت میبرند؟
این توهین نیست؛ یادآوری یک واقعیت است: دانستن یک مهارت است و شدن، مهارت دیگری. شرکت کردن در سمینار بهخودیخود رشد نیست. رشد جایی شروع میشود که تمرین را انجام بدهید و خودتان را در چالش بگذارید.
فضای مجازی این شکاف را خوب نشان میدهد. جوانی که ماشین لوکس سوار میشود و میگوید «راهی که من رفتم را برو تا ثروتمند شوی»، و ماشین اجارهای است و خودش در سوئیتی اجارهای این کلیپ را ساخته است.
او چیزی را نشان میدهد که آرزویش را دارد، نه چیزی که هست. تأییدش را همین حالا از شما میگیرد.
همین اتفاق در روابط هم میافتد. کسی که مدام تصویر خوشی با همسرش منتشر میکند، درواقع میگوید «دلم میخواهد رابطهام خوب باشد»، نه اینکه هست.
راه سریعی برای تغییر وجود ندارد. این یک پروسه است که استمرار میخواهد و درد دارد.
قانون استمرار: چرا دو بار تلاش کافی نیست
به فرآیند تغییر مثل یک ظرف نگاه کنید که باید پر شود.
یک باور تازه میگذارید و ظرف خالی است؛ هیچ اتفاقی نمیافتد. دوباره. باز هم هیچ. سوم، چهارم، دهم…
تا وقتی ظرف پر نشده، از بیرون هیچ چیز دیده نمیشود. و درست در همین نقطه است که بیشتر آدمها رها میکنند.
(این ظرف یک تشبیه است، نه یک قانون عصبشناختی؛ برای هر آدم و هر عادتی زمان لازم فرق میکند.)
مثال ملموس: میخواهید با همسرتان خوب رفتار کنید. یک بار خوب برخورد میکنید و واکنش خوبی نمیبینید. دوباره. باز هم نه.
بعد از سه بار میگویید «نتیجه نداد، ولش کن».
اما در آن سه بار، رفتار شما هنوز واقعی نشده بود، و طرف مقابل هم همین را حس کرد. رفتار جدید دلخواه وقتی جواب میدهد که بخشی از شخصیت شما شده باشد، نه وقتی که یک آزمایش سهروزه است.
به باشگاه فکر کنید.
- یک هفته: هیچ.
- شش ماه مستمر: عضلهها شکل میگیرند.
- یک سال: بدن عوض میشود.
- سه سال: قابل مقایسه با نقطهی شروع نیست.
استمرار است که آدمها را رشد میدهد. و نکتهی عجیب این است که خیلیها از دردِ کوچکِ مستمر میترسند، اما حاضرند دردهای بزرگ را سالها با خودشان حمل کنند.
اگر امروز عرق نریزی، فردا اشک میریزی.
«کاش برمیگشتم» و اینکه چرا برگشتن هم کافی نیست
این جمله را همه جا میشنویم.
- در لحظهی طلاق: «کاش فرصتی بود برمیگشتیم و درست میکردیم.»
- بعد از بیماری: «کاش کمتر حرص میخوردم.»
- بعد از قبول نشدن در کنکور: «کاش بیشتر خوانده بودم.»
حالا فرض کنید واقعاً بشود برگشت. آیا نتیجه فرق میکند؟
معمولاً نه. چون آن چیزی که غایب بود فرصت نبود؛ مسئولیتپذیری بود.
آزمونش ساده است: به همان آدم بگویید «باشد، از همین امروز شروع کن». اگر جواب باز هم یک بهانه است، برگشتن به گذشته هم چیزی را عوض نمیکرد.
نمونهاش در روابط خیلی روشن است. به کسی که جدا شده میگویند پیش از رابطهی بعدی مدتی روی خودت کار کن، الگوهایت را پیدا کن، بعد وارد رابطه شو.
جواب اغلب چیست؟ «نه بابا، آن یکی آدم درستی نبود. یکی بهتر پیدا میکنم.»
چون آن مدت کار کردن روی خود، درد دارد. و پیدا کردن مقصر، ندارد.
هجرت: اگر از جایی که هستی راضی نیستی
در قرآن توصیهای هست به هجرت برای کسی که در جای خود در تنگناست. این توصیه دو خواندن دارد.
اول، مکان. اگر جایی هستید که اذیت میشوید، جایتان را عوض کنید.
دوم، و مهمتر، ذهن. از فکری که دارید مهاجرت کنید. عینکتان را عوض کنید.
اگر همه دارند از شما سوءاستفاده میکنند، شاید عینک خوشبینی بیحساب روی چشمتان است. برش دارید و یک عینک منطقی بگذارید.
اگر به همه بدبین هستید، آن عینک را هم بردارید. آدم بد وجود دارد و نشانههایش هم مشخص است؛ آنها را یاد بگیرید و از آن آدم فاصله بگیرید. اما «همه» نه.
افکار، بدن و زندگی روزمره
فکری که مدام در ذهن میچرخد، بیاثر نیست.
وقتی باور من این است که «پول سخت به دست میآید»، طبیعی است که دائم در حالت استرس باشم. و استرس مزمن چیزی است که پژوهشهای روانتنی آن را یکی از عوامل خطر برای سلامت جسمی میدانند (از خواب و فشار خون گرفته تا تمرکز و تصمیمگیری).
در سطح رفتار هم اثرش روشن است: کسی که باور دارد پول سخت به دست میآید، کمتر ریسک میکند، کمتر درخواست میدهد و کمتر مذاکره میکند. و همین رفتارها همان باور را تأیید میکنند.
در سطح عاطفی هم همینطور است. باور «من ارزشمند نیستم» با خودش نشخوار فکری، خودخوری و اضطراب میآورد. و در عمل، آدم را به سمت پذیرفتن رفتارهایی میبرد که نباید بپذیرد: بیتوجهی، تحقیر، کوچک شمرده شدن.
اینجا باید یک نکته را صریح بگویم، چون برداشت غلط از آن خطرناک است:
این یعنی باورهای ما روی انتخابها و مرزهای ما اثر میگذارند، نه اینکه کسی با فکر کردن، بدرفتاری دیگران را «جذب» کرده باشد. مسئولیت هر رفتار بد با کسی است که آن را انجام میدهد.
از کجا شروع کنیم؟ یک تمرین سهروزه
هر شب، سه دقیقه:
- بنویسید امروز چه کاری را میدانستید باید انجام دهید و ندادید.
- بنویسید کدام نقاب را جلوی آن گرفتید: عقل کل، تماشاچی، تمریننکن، یا معلم.
- بنویسید کوچکترین نسخهی همان کار که امروز شدنی بود چه بود. نه نسخهی کامل؛ کوچکترین.
سه شب کافی است تا الگو خودش را نشان بدهد. معمولاً یک نقاب تکرار میشود.
آن نقاب، همان چیزی است که باید رویش کار کنید.
سؤالهای پرتکرار
چرا با اینکه میدانم باید تغییر کنم، نمیکنم؟
چون تغییر برای ذهن پرهزینه است و با درد مواجهه همراه است. ذهن برای پرهیز از این هزینه توجیه میسازد: «بلدم»، «وقت ندارم»، «جواب نداد».
چرا شرکت در دوره و سمینار نتیجه نمیدهد؟
چون دانستن با تغییر یکی نیست. تغییر از تمرین و قرار دادن خود در چالش میآید، نه از حضور در جلسه.
چقدر طول میکشد تا یک رفتار تازه جا بیفتد؟
برای هر فرد و هر رفتاری متفاوت است، اما نکتهی مشترک این است که دو یا سه بار تلاش کافی نیست. رفتار تازه باید آنقدر تکرار شود که بخشی از شخصیت شود.
نشانهی اینکه داریم از تغییر فرار میکنیم چیست؟
شایعترین نشانه این است که مدام مشغول حل کردن مشکل دیگران باشید و برای خودتان وقت نگذارید.
حرف آخر
آدمها تغییر نمیکنند چون مسئولیت را نمیپذیرند، دنبال دست غیبی میگردند و نمیخواهند با درد روبهرو شوند.
اما کسی که حاضر است با درد روبهرو شود، میبرد.
درد کوچک امروز را بپذیرید تا مجبور نباشید درد بزرگ را سالها حمل کنید.
عاشق خودت باش و شاهکار شو.
قدم بعدی
اگر در این مقاله یکی از آن چهار نقاب را در خودتان شناختید، قدم بعدی خواندن مقالهی بعدی نیست، تمرین کردن است.
👈معارفه دوره آشتی با کودک درون (رایگان، با تمرینهای مشخص).
و اگر میخواهید ریشهی الگوهایی را که مدام تکرار میشوند از کودکیتان بیرون بکشید، آشتی با کودک درون گام عمیقتر همین مسیر است.

۱ نظر
پاینده باشید