خودتخریبی؛ چرا وقتی همه‌چیز خوب است، همه‌چیز را خراب می‌کنیم؟ 08:01
سری دوره افزایش عزت نفس جلسه‌ی ۱۵ از ۱۵

این آخرین جلسه‌ی این سری است. مرور همه‌ی جلسه‌ها

خودتخریبی؛ چرا وقتی همه‌چیز خوب است، همه‌چیز را خراب می‌کنیم؟

۱ بازدید · 25 مهر 1405 · ۹ دقیقه مطالعه
رشد فردی کودک درون
حسین ملت خواه؛ روانشناس و مدرس

مهسا از دفتر شرکت بیرون آمد، هنوز باورش نمی‌شد. مصاحبه فقط بیست دقیقه طول کشیده بود و مدیر در آخر گفته بود: «از شنبه می‌تونید شروع کنید.» همان کاری که ماه‌ها دنبالش بود؛ با حقوقی بیشتر از انتظارش.

اما در تاکسی، به‌جای شادی، دلشوره‌ای عجیب سراغش آمد: «چرا این‌قدر راحت؟ لابد یه جای کارش می‌لنگه. شاید حقوق رو دیر می‌دن. شاید مدیرش آدم بدیه.» آن شب ایمیل قرارداد آمد و مهسا تا سه روز جوابش را نداد. روز چهارم که بالاخره تماس گرفت، گفتند نفر دیگری را انتخاب کرده‌اند. مهسا گوشی را گذاشت و آرام گفت: «دیدی؟ می‌دونستم این کار مال من نیست.»

شاید داستان مهسا برای ما آشنا باشد. شاید ما هم پروژه‌ای خوب، رابطه‌ای آرام یا فرصتی طلایی را درست وقتی همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت، با دست خودمان خراب کرده باشیم. به این الگو خودتخریبی می‌گویند و ریشه‌اش اغلب ترسی است که کمتر کسی به آن اعتراف می‌کند: ترس از خوشبختی؛ یا آن‌طور که من اسمش را گذاشته‌ام، ترس از راحتی.

در این مقاله می‌خواهم بگوییم این ترس کجای زندگی‌مان پنهان شده است؛ چون تا مشکل را نبینیم، نمی‌توانیم تغییرش دهیم.

«بادآورده را باد می‌برد»؛ جمله‌ای که خیلی‌ها به آن ایمان دارند

در یکی از کلاس‌هایم از بچه‌ها پرسیدم: «چه کسانی به جمله‌ی بادآورده را باد می‌برد اعتقاد دارند؟» دست‌های زیادی بالا رفت. بعد پرسیدم: «چه کسانی اعتقاد ندارند؟» چند دست، آن هم با تردید.
به کسانی که دستشان را بالا بردند گفتم: «آفرین؛ شما درگیر تله‌ای هستید به اسم ترس از راحتی.»

این جمله‌ی به‌ظاهر ساده، یک باور عمیق را پنهان کرده است: «چیزی که راحت به دست بیاید، ماندنی نیست.» وقتی ذهن این باور را بپذیرد، کم‌کم نتیجه‌ی خطرناک‌تری می‌گیرد: «پس اگر چیزی راحت به دستم رسید، یک جای کار ایراد دارد.» از اینجا به بعد، ذهن خودش دست‌به‌کار می‌شود تا آن چیز را از دستمان بگیرد؛ همان کاری که مهسا ناخواسته با شغل تازه‌اش کرد.

خیلی از ما عادت کرده‌ایم همه‌چیز را سخت به دست بیاوریم. سخت پول دربیاوریم، سخت زندگی کنیم و به قول معروف پوستمان کنده شود تا چیزی را باور کنیم. وقتی همه‌چیز خوب پیش می‌رود، تعجب می‌کنیم: «مگر داریم؟»

خودتخریبی در کار؛ وقتی پروژه‌ی خوب را خودمان خراب می‌کنیم

در همان کلاس پرسیدم: «چه کسانی وقتی پروژه‌ی خوبی می‌گیرند، خودشان خرابش می‌کنند؟» باز هم دست‌ها بالا رفت.
ماجرا معمولاً این‌طور پیش می‌رود: پروژه یا کاری خیلی راحت به دستمان می‌رسد. اولین واکنش ذهن شادی نیست؛ شک است. «چرا این‌قدر راحت به من دادند؟ حتماً مشکلی دارد.» بعد بی‌آنکه متوجه شویم، شروع به خرابکاری می‌کنیم. دیر تماس می‌گیریم، دیر جواب می‌دهیم، کاری را که باید امروز تحویل بدهیم به فردا می‌اندازیم و آن‌قدر ادامه می‌دهیم تا کل ماجرا به هم بریزد.

ذهن این آدم‌ها الگویی را پذیرفته است: «کار درست به این راحتی به دست آدم نمی‌آید.» برای همین سراغ پروژه‌هایی می‌روند که سخت به دست می‌آیند؛ پروژه‌هایی که پر از دردسر، چالش و گاهی مصیبت‌اند. و وقتی از همه‌ی این سختی‌ها رد می‌شوند، تازه نفس راحتی می‌کشند و می‌گویند: «آخیش، این شد کار!»

انگار سختی برایشان مهر تأیید است. تا رنج نکشند، باور نمی‌کنند چیزی ارزشمند است.

خودتخریبی در رابطه؛ وقتی آرامش ما را می‌ترساند

همین الگو در رابطه‌های عاطفی هم دیده می‌شود؛ شاید حتی پررنگ‌تر.

دختر و پسری خیلی راحت با هم آشنا می‌شوند. همه‌چیز آرام و شیرین پیش می‌رود؛ آشنایی، خواستگاری و عقد. هیچ دعوای جدی‌ای در کار نیست. اما درست همین آرامش، یکی از آن‌ها را بی‌قرار می‌کند. با خودش می‌گوید: «همه‌چیز زیادی خوب است. حتماً یک جای کار می‌لنگد.»

از اینجا نشخوار فکری شروع می‌شود:

  • «واقعاً دوستم دارد؟»
  • «نکند دارد به من خیانت می‌کند؟»
  • «واقعاً همه‌چیز را به من می‌گوید؟ شاید چیزهایی را پنهان می‌کند.»

و بعد کافی است یک حرف کوچک یا یک رفتار نابه‌جا پیش بیاید. همان جرقه کافی است تا کل رابطه را به آتش بکشیم.
اگر از آدمی که در این الگو گیر افتاده بپرسید چرا، شاید صادقانه بگوید: «من تلاطم را دوست دارم. به راحتی عادت ندارم.» این جمله در نگاه اول عجیب است، اما حقیقت تلخی را نشان می‌دهد: برای ذهنی که به سختی عادت کرده، آرامش ناآشناست و هر چیز ناآشنایی، ترسناک.

چرا سمت آدم‌هایی می‌رویم که تحویلمان نمی‌گیرند؟

یکی از مراجعانم جمله‌ای گفت که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم: «هرچه کسی کمتر تحویلم بگیرد و کمتر به من اهمیت بدهد، بیشتر جذبش می‌شوم.»
پرسیدم: «یعنی چه؟ چرا به سمت کسی می‌روی که به تو اهمیت نمی‌دهد؟» جوابش ساده بود؛ به این الگو عادت کرده بود. در ذهنش، کسی که راحت محبت می‌کند «به درد نمی‌خورد» و کسی که باید برای توجهش جنگید، ارزشمند است.

این همان ترس از راحتی است؛ فقط در لباس عشق. آدمی که باور دارد «راحتی برای ما نیست»، از رابطه‌ی امن فرار می‌کند و به رابطه‌ای پناه می‌برد که با آن آشناست؛ حتی اگر آزارش بدهد.

اگر این الگو را در خودتان می‌بینید، احتمالاً پای احساس بی‌ارزشی هم در میان است. مقاله‌ی احساس بی‌ارزشی کمکتان می‌کند ریشه‌اش را بهتر بشناسید.

دلشوره‌ی بعد از موفقیت؛ ماجرای تخم‌مرغ زیر چرخ ماشین

حتماً دیده‌اید کسی ماشین تازه‌ای می‌خرد و پیش از اولین حرکت، چند تخم‌مرغ زیر چرخ‌هایش می‌گذارد. وقتی سر کلاس پرسیدم «چه کسانی این کار را می‌کنند؟»، خنده‌ها بلند شد؛ اما دست‌ها هم بالا رفت.

ماجرا را از زاویه‌ی دیگری ببینید. کسی که تخم‌مرغ زیر چرخ می‌گذارد، در واقع دلشوره دارد. ته ذهنش می‌گوید: «خیلی راحت خریدمش. نکند تصادف کنم؟ نکند بلایی سرش بیاید؟» تخم‌مرغ شکسته یک «تصادف کوچک» نمادین است؛ شاید جلوی تصادف بزرگ را بگیرد.

خیلی از ما بعد از هر موفقیتی همین حس را داریم. به چیزی که می‌خواستیم می‌رسیم و به‌جای لذت بردن، منتظر ضربه می‌مانیم. اگر همه‌چیز خوب پیش برود، بدبینی شروع می‌شود. انگار خوشی باید تاوان داشته باشد و اگر تاوانش را ندهیم، زندگی خودش از ما پس می‌گیرد.

پول هم همین‌طور است. کسی که باور دارد «باید سخت پول دربیاورم»، وقتی درآمدی راحت سراغش می‌آید، نمی‌تواند از آن لذت ببرد. مدام نگران است که همان‌طور راحت هم از دستش برود؛ همان «بادآورده را باد می‌برد».

ریشه‌ی ترس از خوشبختی کجاست؟

اگر بخواهم همه‌ی این مثال‌ها را در یک جمله خلاصه کنم، این است: ذهن ما الگویی را یاد گرفته که می‌گوید «راحتی برای ما نیست».

وقتی این الگو در ذهن جا بیفتد، هر چیزی که با آن جور درنیاید، غریبه به نظر می‌رسد. کار راحت مشکوک است، رابطه‌ی آرام خطرناک است و پول بی‌دردسر ماندنی نیست. ذهن هم برای اینکه دوباره به وضعیت آشنا برگردد، خودش دست‌به‌کار می‌شود. این خودتخریبی است؛ سمی که آرام‌آرام بهترین فرصت‌های زندگی را از ما می‌گیرد.

برای همین همیشه به شاگردانم می‌گویم این جمله را یادداشت کنید، چون پایه‌ی همه‌ی این بحث است: اتفاقی که مدام در زندگی‌ات تکرار می‌شود، به الگویی برمی‌گردد که ذهنت به آن عادت کرده است. بخشی از وجودت، بی‌آنکه خودت بدانی، آن را آشنا و حتی «درست» می‌داند و به سمتش می‌رود.

این جمله را با دقت بخوانید. منظور این نیست که هر اتفاق تلخی تقصیر خود ماست یا حقمان بوده است. منظور این است که اگر الگویی بارها و بارها تکرار می‌شود، احتمالاً جایی در ذهن ما به آن عادت کرده است. و خبر خوب همین‌جاست: هر چیزی که آموخته شده، می‌تواند تغییر کند.

نشانه‌های خودتخریبی؛ خودت را در این آینه ببین

پیش از هر تغییری، باید مشکل را دید. این نشانه‌ها را بخوانید و صادقانه ببینید کدام‌شان مال شماست:

  • به جمله‌ی «بادآورده را باد می‌برد» اعتقاد دارید.
  •  وقتی کاری راحت به دستتان می‌رسد، اولین حستان شک است، نه شادی.
  •  فرصت‌های خوب را با دیر جواب دادن، دیر تماس گرفتن یا عقب انداختن کارها از دست می‌دهید.
  • کارهای سخت و پردردسر برایتان جذاب‌ترند.
  • وقتی رابطه آرام است، بی‌قرار می‌شوید و دنبال ایراد می‌گردید.
  • سؤال‌هایی مثل «واقعاً دوستم دارد؟» یا «نکند خیانت کند؟» مدام در ذهنتان تکرار می‌شود.
  • سمت آدم‌هایی می‌روید که کمتر به شما اهمیت می‌دهند.
  • بعد از هر موفقیت، به‌جای لذت، دلشوره می‌گیرید.
  • فکر می‌کنید پول باید سخت به دست بیاید تا ارزش داشته باشد.

اگر چند مورد از این فهرست را در خودتان دیدید، خودتان را سرزنش نکنید. همین که دیدید، یعنی قدم اول را برداشته‌اید.

دوره‌ی مجازات کردن خودت تمام شد

بیشتر آدم‌هایی که در تله‌ی خودتخریبی گیر افتاده‌اند، بعد از هر خرابکاری خودشان را سرزنش می‌کنند: «باز هم خرابش کردم. اصلاً لیاقتش را نداشتم.» و همین سرزنش، دور بعدی را محکم‌تر می‌کند.

می‌خواهم این را صریح بگویم: دوره‌ی مجازات کردن خودمان تمام شد. این الگو مال گذشته است. دیگر لازم نیست خودت را آزار بدهی، اذیت کنی یا دعوا کنی. به خدا گناه داری.

در قرآن آمده است: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا»؛ به‌راستی رستگار شد کسی که نفس خود را پاک کرد (سوره‌ی شمس، آیه‌ی ۹). رستگاری در پاک کردن و رها شدن است، نه در مجازات کردن خود.

پس دفعه‌ی بعد که متوجه شدی داری چیز خوبی را خراب می‌کنی، به‌جای اینکه خودت را دعوا کنی، فقط ببین. ببین کجا شک کردی، کجا عقب کشیدی و کجا بی‌دلیل دنبال ایراد گشتی. آگاهی اولین قدم تغییر است. تا الگو را نبینی، نمی‌توانی عوضش کنی؛ و وقتی دیدی، دیگر نمی‌توانی مثل قبل نادیده‌اش بگیری.

از کجا شروع کنیم؟

اگر مهسا آن روز در تاکسی، به‌جای گوش دادن به صدای «حتماً یه جای کارش می‌لنگه»، فقط یک لحظه مکث می‌کرد و از خودش می‌پرسید «این صدا از کجا می‌آید؟»، شاید ماجرا جور دیگری تمام می‌شد.

دیدن الگو قدم اول است. اما برای اینکه ریشه‌اش را پیدا کنی و الگوی تازه‌ای جایش بگذاری، باید سراغ ناخودآگاهت بروی؛ جایی که باور «راحتی برای من نیست» سال‌ها پیش شکل گرفته است. این دقیقاً کاری است که در دوره‌ی آشتی با کودک درون قدم‌به‌قدم آموزش داده‌ام: اینکه چطور با خودت گفتگو کنی، بفهمی این ترس از کجا آمده و چطور الگوی تازه‌ای جایش بگذاری.

اگر هنوز آماده‌ی شروع دوره نیستی، از همین امروز شروع کن به دیدن. هر بار که متوجه شدی چیزی خوب پیش می‌رود و تو داری بهانه‌ای برای خراب کردنش پیدا می‌کنی، یادداشتش کن. همین یادداشت‌های ساده، الگویی را که سال‌ها پنهان بوده، جلوی چشمت آشکار می‌کند.

و این را هم به یاد داشته باش: تو لایق آرامشی. لایق کاری که راحت به دست می‌آید و رابطه‌ای که بی‌تلاطم است. خوشی تاوان ندارد.

عاشق خودت باش و شاهکار شو.

پرسش‌های رایج درباره‌ی خودتخریبی و ترس از خوشبختی

خودتخریبی چیست؟

الگویی ناخودآگاه که در آن آدم، درست وقتی همه‌چیز خوب پیش می‌رود، با شک کردن، عقب انداختن کارها یا دعوا راه انداختن، فرصت‌های خوب را از دست می‌دهد.

ترس از خوشبختی یعنی چه؟

باوری که می‌گوید «چیز خوب و راحت ماندنی نیست» و باعث می‌شود آدم به‌جای لذت بردن از خوشی، منتظر ضربه باشد.

آیا هر شک و نگرانی در رابطه نشانه‌ی خودتخریبی است؟

نه. گاهی نگرانی دلیل واقعی دارد. نشانه‌ی خودتخریبی وقتی است که رابطه آرام و سالم است و بی‌آنکه نشانه‌ای در کار باشد، ذهن مدام دنبال ایراد می‌گردد.

چرا بعد از موفقیت دلشوره می‌گیرم؟

چون ذهن به سختی عادت کرده و موفقیت بی‌دردسر برایش ناآشناست. چیز ناآشنا هم برای ذهن ترسناک است.

این ویدیو چطور بود؟
اولین رأی را شما بدهید

نظرها

نظر خود را بنویسید…
برای ثبت نظر، با شماره‌ی موبایل وارد شو.

هنوز نظری ثبت نشده؛ اولین نفر باش.

دوره‌ی مرتبط آشتی با کودک درون ۵,۷۲۰,۰۰۰تومان مشاهده