مهرطلبی و برتری‌طلبی؛ دو مسیر متفاوت به یک مقصد: آرامش 42:26
سری دوره طرحواره و تله روانی چیست ؟ جلسه‌ی ۸ از ۸

این آخرین جلسه‌ی این سری است. مرور همه‌ی جلسه‌ها

مهرطلبی و برتری‌طلبی؛ دو مسیر متفاوت به یک مقصد: آرامش

۳ بازدید · 19 مهر 1405 · ۱۶ دقیقه مطالعه
دسته‌بندی نشده رشد فردی عزت نفس قدرت آلفا کودک درون
حسین ملت خواه؛ روانشناس و مدرس

مردی نیمه‌شب زیر نور چراغ کوچه خم شده بود و روی زمین دنبال چیزی می‌گشت. رهگذری جلو آمد و پرسید: «چیزی گم کرده‌اید؟» مرد گفت: «کلیدهایم را.» رهگذر از سر ادب کنارش نشست و با هم سنگ‌فرش‌ها را گشتند. هرچه گشتند، چیزی پیدا نکردند. رهگذر که خسته شده بود پرسید: «دقیقاً کجا گمشان کردید؟» مرد گفت: «توی اتاق خوابم.» رهگذر با تعجب پرسید: «پس چرا اینجا دنبالشان می‌گردید؟» مرد شانه‌ای بالا انداخت: «آخر اتاقم تاریک است؛ اینجا نور بیشتری هست!»

این داستان قدیمی شاید خنده‌دار به نظر برسد، اما قصه‌ی بسیاری از ماست. ما دنبال آرامش، دنبال حس دوست‌داشتنی بودن و حس لیاقت می‌گردیم؛ اما نه در اتاق تاریک درون خودمان، بلکه در کوچه‌ی روشن بیرون. یکی با محبت کردن بی‌حساب به دیگران دنبالش می‌گردد و دیگری با پول، قدرت و موفقیت.

مینا را در نظر بگیرید. همیشه اولین نفری است که برای تولد همکارانش کادو می‌خرد و هیچ‌وقت «نه» نمی‌گوید؛ اما شب‌ها با خودش می‌گوید: «دستم نمک ندارد.» حالا کاوه را تصور کنید؛ مدیری موفق با ماشین و خانه‌ای که خیلی‌ها آرزویش را دارند، اما با کوچک‌ترین انتقادی از کوره درمی‌رود و هیچ‌وقت از جایگاهش راضی نیست. این دو به ظاهر هیچ شباهتی به هم ندارند. اما هر دو در یک کوچه دنبال یک کلید می‌گردند.

در این مقاله درباره‌ی دو تله‌ی ذهنی حرف می‌زنیم: مهرطلبی و برتری‌طلبی. شاید اولش بگویید «من که مهرطلب نیستم؛ برایم مهم نیست دیگران محبت کنند یا نه». خیلی‌ها همین را می‌گویند؛ اما وقتی مثال‌ها را می‌شنوند، می‌بینند بخشی از این داستان را در خودشان دارند.

ذهن ما فقط یک هدف دارد: کم کردن فشار

ذهن ما طوری طراحی شده که برای کم کردن فشار از هر ابزاری استفاده می‌کند. برایش مهم نیست این ابزار درست است یا اصولی؛ فقط می‌خواهد فشار کمتر شود.
ریشه‌ی این ابزارها معمولاً به سال‌های صفر تا شش‌سالگی برمی‌گردد. بچه پر از شیطنت و بازیگوشی است و گاهی ممکن است به خودش آسیب بزند. پدر و مادر مجبورند مدام محدودش کنند: «دست نزن»، «نرو»، «نکن». اما بچه نمی‌فهمد این محدودیت‌ها به خاطر خودش است. چیزی که او می‌بیند این است: «پدر و مادرم دوستم ندارند و می‌خواهند اذیتم کنند.»

حالا خودتان را جای او بگذارید. فرض کنید همین امروز، در همین سنی که هستید، کسی از صبح تا شب به شما گیر بدهد، نق بزند، انتقاد کند، تهدیدتان کند و مسخره‌تان کند؛ هر روز و هر ساعت. و شما نتوانید آن محیط را ترک کنید. چه می‌کنید؟

بچه دقیقاً در همین وضعیت گیر افتاده و ذهنش، به‌صورت تجربی، راهی برای کم کردن فشار پیدا می‌کند. بعضی بچه‌ها تسلیم می‌شوند و بعضی می‌جنگند. این دو راه، بعدها دو تله‌ی بزرگ زندگی‌شان می‌شود.

مهرطلبی چیست؟ وقتی «چشم» گفتن سپر می‌شود

بچه‌ای که راه تسلیم را انتخاب می‌کند، در اولین قدم چشم‌گوی پدر و مادر و اطرافیان می‌شود. و چه کشف بزرگی می‌کند! «چشم که می‌گویم، دیگر دعوایم نمی‌کنند. مامان و بابا ناراحت نمی‌شوند، همه خوشحال‌اند و تازه از من تعریف هم می‌کنند.» او یاد می‌گیرد در تمام مراحل زندگی چشم‌گوی دیگران باشد. این همان مهرطلبی است.

مهرطلب وقتی بزرگ می‌شود، به همه محبت می‌کند؛ مانند مینا. اما ته دلش یک گلایه‌ی همیشگی دارد: «دستم نمک ندارد.» بزرگ‌ترین دغدغه‌اش این است که «آیا واقعاً دوستم دارند؟» چون باور دارد اگر دوستش داشته باشند، انتقادش نمی‌کنند، تحقیرش نمی‌کنند و حمایتش می‌کنند.

اما این چرخه بی‌هزینه نیست. مهرطلب همیشه دیگران را بهتر از خودش می‌بیند و عزت نفسش روزبه‌روز پایین‌تر می‌آید. وقتی مدام «چشم» بگویی، مدام تأیید کنی و حرف دیگران را بپذیری، طبیعی است که خشم در درونت جمع شود.

ما معمولاً فکر می‌کنیم آدم عصبی کسی است که داد و هوار می‌کند. اما عصبی‌هایی هم داریم که سکوت می‌کنند، قهر می‌کنند یا لج می‌کنند. این‌ها پرخاش نمی‌کنند، ولی خشمشان به شکل دیگری بیرون می‌زند: استرس، فشار عصبی و کلافگی‌هایی که دلیلش را نمی‌دانند.

اگر می‌خواهید بدانید این خشم پنهان از کجا می‌آید، مقاله‌ی علت پرخاشگری و زودرنجی را بخوانید.

برتری‌طلبی چیست؟ وقتی ذهن قانون جنگل را می‌پذیرد

درست در نقطه‌ی مقابل مهرطلب، برتری‌طلب ایستاده است. این بچه هم با پدر و مادری بزرگ شده که مدام غر می‌زنند و امر و نهی می‌کنند، اما راه دیگری یاد می‌گیرد: مثل خودشان رفتار کند. داد می‌زند، جیغ می‌کشد، وسایل را می‌شکند و لج می‌کند تا بزرگ‌ترها بفهمند دیگر نباید اذیتش کنند.

بزرگ‌تر که می‌شود، ابزارهایش هم بزرگ‌تر می‌شوند. حالا برای به دست آوردن قدرت تلاش می‌کند؛ با پول، موفقیت، جایگاه، شهرت، ماشین، خانه و ویلا. هر چیزی که بتواند با آن خودش را برتر از دیگران ببیند. جمله‌ی آشنایش این است:

«می‌خواهم آن‌قدر قدرتمند شوم که آدم‌های پررو را سر جایشان بنشانم.»

باور برتری‌طلب، باور جنگل است: «باید بخوری تا خورده نشوی، باید بزنی تا نزننت.» او همه را دشمن می‌بیند و فکر می‌کند هر کس قدرتمندتر و زرنگ‌تر باشد، برنده است. کافی است حرفی بزنی که خوشش نیاید؛ درجا جوابت را می‌دهد، لج می‌کند یا انتقام می‌گیرد. کاوه‌ی داستان ما همین‌طور است. در ظاهر محکم و مطمئن است، اما درگیر رقابت و حسادت است و همیشه نگران؛ هرچند هیچ‌وقت نگرانی‌اش را نشان نمی‌دهد.

مهرطلب اما درست برعکس فکر می‌کند: «همه خوب‌اند. باید توجه و احترام همه را به دست بیاورم و حرف‌گوش‌کن همه باشم.» او از هر جنگ و دعوایی فرار می‌کند تا به آرامش برسد.

یادتان باشد، هیچ‌کدام از این‌ها بیماری نیست؛ کاری است که ذهن برای کم کردن فشار انجام داده. اما هر دو تیپ، آدم‌هایی عصبی‌اند. وقتی کسی رفتاری می‌کند که یادآور اتفاق‌های گذشته است، مهرطلب آرام از کنارش رد می‌شود و با اینکه می‌داند زور می‌گوید، می‌گوید «باشد، تو راست می‌گویی». برتری‌طلب اما با هر روشی که بلد است، حمله می‌کند.

گروه سومی هم هستند به نام عزلت‌طلب‌ها که هیچ‌کدام از این دو راه را نمی‌روند و منزوی می‌شوند تا کمترین فشار به آن‌ها وارد شود. درباره‌ی آن‌ها در فرصتی دیگر صحبت می‌کنیم.

آرامش؛ مقصد مشترکی که هر دو راهش را گم کرده‌اند

در یکی از استوری‌هایم، بعد از کلی سؤال و جواب درباره‌ی خشم و برتری‌طلبی، از بچه‌ها پرسیدم: «ته همه‌ی این‌ها چه می‌خواهید؟» تقریباً همه یک جواب دادند: آرامش. تعادل روحی، امنیت و صلح با خودشان.

  • برتری‌طلب می‌گوید: «اگر ثروتمند و قدرتمند شوم، همه به من توجه می‌کنند، احترام می‌گذارند و دیگر آزارم نمی‌دهند.»
  • مهرطلب می‌گوید: «اگر به حرف بقیه گوش بدهم، با من مهربان می‌شوند، دوستم خواهند داشت و به آرامش می‌رسم.» هر دو اشتباه می‌کنند.

مهرطلب محبت می‌کند، محبت می‌کند و باز هم محبت می‌کند؛ و البته انتظار دارد محبتش برگردد. می‌گوید: «من صادقانه کار می‌کنم؛ چرا او صادقانه جبران نمی‌کند؟» و همین‌جا حالش بد می‌شود. نمی‌داند دقیقاً چرا محبت می‌کرده است.

برتری‌طلب هم به پول و قدرت می‌رسد. اما وقتی کسی به او توجه می‌کند، ته ذهنش می‌گوید «حتماً می‌خواهد سوارم شود». احترام را می‌بیند، ولی باور نمی‌کند واقعی باشد. به ثروت می‌رسد و بعد کسی را می‌بیند که ثروتمندتر است و توجه بیشتری می‌گیرد. باز هم آرام نیست.

محبت کردن خیلی خوب است و پیشرفت هم. اما نیت، مهم‌تر از خود کار است؛ اینکه در درونمان چرا آن کار را انجام می‌دهیم.

ته این دو مسیر هم روشن است: ته مهرطلبی، احساس بدبختی و تنهایی است و ته برتری‌طلبی، باز هم تنهایی و خشم. چون هر دو چیزی را بیرون جست‌وجو می‌کنند که درون خودشان است؛ همان کلیدی که در اتاق خواب افتاده.

ذهن چطور ما را به «کما» می‌برد؟

برای اینکه بفهمیم ذهن با این تله‌ها چه می‌کند، یک تمثیل می‌زنم. تصور کنید کسی تصادف شدیدی کرده و ده پانزده استخوانش شکسته است. حجم عظیمی از پیام درد به سمت مغز می‌رود. فرض کنید مغز در هر لحظه بتواند صد واحد پیام دریافت کند و حالا ده هزار واحد به سمتش هجوم آورده است. اگر همه‌ی این پیام‌ها برسند، سیستم به هم می‌ریزد. انگار برای محافظت، فیوز قطع می‌شود و آدم به خاموشی موقت، یعنی کما، می‌رود تا این پیام‌ها برای مدتی نرسند.

ذهن ما با مهرطلبی، برتری‌طلبی و انزواطلبی دقیقاً همین کار را می‌کند. ما را به نوعی کما می‌برد تا درد قدیمی را حس نکنیم. اما کسی که در کماست، زندگی نمی‌کند. خیلی‌ها را دیده‌ام که بعد از رسیدن به خانه، ماشین و موفقیت، در باغشان نشسته‌اند و می‌گویند: «این زندگی بی‌فایده است؛ اصلاً به چه دردی می‌خورد؟» تو که همه‌ی این‌ها را می‌خواستی؛ چه شد؟

جالب‌تر اینکه در تمام این مدت، هر دو با خودشان در جنگ‌اند. مهرطلب حتی بلند می‌گوید «خاک بر سر من!» یا «ببخشید، معذرت می‌خواهم» و مدام خودش را زمین می‌زند. برتری‌طلب در ظاهر می‌گوید «من عاشق خودم هستم»، اما کافی است اشتباه کوچکی کند تا از درون خودش را رنده کند.

«من برتر»؛ تصویری خیالی که جای عزت نفس را می‌گیرد

ذهن که ما را به کما برد، دنبال راهی می‌گردد تا حالمان کمی بهتر شود. راهش؟ ساختن یک تصویر خیالی: یک «من برتر»، یک «من ایده‌آل» یا یک «من عالی». این تصویر می‌آید و جای عزت نفس واقعی را می‌گیرد.

عزت نفس واقعی چه شکلی است؟ آدم خودش را همان‌طور که هست می‌پذیرد: «این صورت من است، این بینی من، این لب‌ها و دندان‌هایم، موهایم که کمی سفید و کمی سیاه شده، تن صدایم، قدم و وزنم.» نقطه‌ضعف‌هایش را می‌پذیرد و نمی‌خواهد بپوشاندشان. نقطه‌قوت‌هایش را می‌شناسد. بعد مانع‌های ذهنی‌اش را پیدا و حل می‌کند و خودش را از نو می‌سازد.
کسی که عزت نفس دارد، همه‌چیز دارد.

ذهن اما به‌جای کار کردن روی عزت نفس، ترفند دیگری هم به کار می‌برد: عیب‌ها را به شکل فضیلت درمی‌آورد. کلاغ را رنگ می‌کند و قناری تحویل می‌دهد. به مهرطلب می‌گوید: «تو مهرطلب نیستی؛ تو مهربانی، صادقی، متواضعی.» برای همین وقتی در پست‌هایم می‌نویسم «تو مهرطلبی»، خیلی‌ها برآشفته می‌شوند: «نه، من مهربانم؛ او قدر محبتم را نمی‌داند!»
به برتری‌طلب هم می‌گوید: «تو قاطعی، مصممی، صادقی. می‌توانستی داد نزنی، اما می‌خواستی درسی به او بدهی تا پیشرفت کند.» حسادت و رقابتش را هم این‌طور توجیه می‌کند: «من آدم رو به جلویی هستم؛ از درجا زدن بدم می‌آید. رقابت سالم خوب است.»

یک لایه‌ی دیگر هم اضافه می‌شود: کمال‌گرایی. مهرطلب خودش را مدام با آن «من برتر» مقایسه می‌کند و به خودش می‌گوید «بی‌عرضه، از همه پایین‌تری». بعد خودش را با دیگران هم مقایسه می‌کند و حالش بدتر می‌شود. برتری‌طلب هم همیشه در حال رقابت است؛ با خودش و با دیگران. می‌خواهد بی‌نظیر باشد. در مهمانی گیتاری می‌بیند و با خودش می‌گوید «کاش بلد بودم بزنم و بخوانم تا همه نگاهم کنند». تنها چیزی که می‌خواهد، توجه است.

مشکل اینجاست که هیچ‌کس هیچ‌وقت به آن «من برتر» نمی‌رسد؛ چون وجود ندارد. مثل این است که من با قد یک متر و نود، از خودم انتظار داشته باشم دو متر و ده شوم. نمی‌شود؛ سن رشدم گذشته است. این انتظارهای غیرواقعی وقتی برآورده نمی‌شوند، آدم را عصبی می‌کنند؛ یا با دیگران درگیر می‌شود یا با خودش. بخش بزرگی از استرس، اضطراب و فشار عصبی روزانه‌مان از همین جنگ درونی می‌آید.

وقتی فاصله‌ی خود واقعی با آن «من برتر» خیلی زیاد شود، آدم ناامید می‌شود و می‌گوید: «من کی‌ام؟ هیچ؛ ذره‌ای در این کهکشان که برای هیچ‌کس مهم نیست.» اگر شما هم به این نقطه رسیده‌اید، بدانید این حس، حقیقت شما نیست؛ حاصل مقایسه با تصویری است که از اول واقعی نبوده. عزت نفس، یعنی دوست داشتن خود واقعی‌تان، همان چیزی است که شما را از این نقطه بالا می‌آورد.

و اگر فکر آسیب زدن به خودتان به ذهنتان رسیده، همین امروز با یک روانشناس یا مشاور صحبت کنید یا با صدای مشاور بهزیستی (۱۴۸۰) یا اورژانس اجتماعی (۱۲۳) تماس بگیرید. تنها نمانید.

مرز مهربانی واقعی و تله‌ی مهرطلبی کجاست؟

باز هم تکرار می‌کنم: خوب بودن و پیشرفت کردن خیلی خوب است؛ اما نه از درون تله. این دو با هم خیلی فرق دارند. مرزش را چطور تشخیص دهیم؟

به مطب دکتری می‌روید و طوری با شما برخورد می‌کند که بعد از پایان ویزیت، با خودتان می‌گویید: «ببین خدا به چه کسانی مقام داده!» این دکتر در تله است؛ پیشرفت کرده و دکتر شده تا عقده‌های درونی‌اش را سرکوب کند و همان عقده آنجا خودش را نشان می‌دهد. اما به مطب دیگری می‌روید و دکتر چنان محترمانه رفتار می‌کند که کیف می‌کنید و می‌گویید: «این واقعاً اسمش دکتر است.»

تاجرها هم همین‌طورند. یکی ثروتمند و قدرتمند است، اما گستاخ، تهاجمی و بداخلاق. دیگری به همان اندازه ثروتمند است، اما مهربان و متواضع. اولی در تله افتاده و دومی از روی عزت نفس رفتار می‌کند؛ روی خودش کار کرده و عاشق خودش است. و وقتی کسی عاشق خودش باشد، به دیگران هم احترام می‌گذارد. کاری ندارد دیگری چقدر موفق است؛ می‌گوید: «مبارکش باشد، خدا بیشتر به او بدهد؛ من هم زندگی خودم را دارم.»

مهربانی هم همین‌طور است. بعضی آدم‌ها ذاتاً مهربان‌اند و در تله هم نیستند. خودشان را همان‌طور که هستند دوست دارند، به دیگران محبت می‌کنند و هیچ انتظاری ندارند. اندازه‌ی محبتشان را هم می‌دانند. اما کسی که در تله‌ی مهرطلبی افتاده، مثل کوزت است؛ مدام خرج دیگران می‌کند، برای این کادو می‌خرد، کار آن را انجام می‌دهد و از خودش می‌زند تا به دیگران بدهد. بعد ژست «من آدم خوبی هستم» می‌گیرد و وقتی ناملایمتی می‌بیند، می‌رنجد.

محک ساده‌اش همین است: اگر واقعاً مهربان بودی، نمی‌رنجیدی؛ چون آن کار را برای خود آن کار انجام داده بودی، نه برای اینکه جبران شود.

پادشاهی که هنوز از چهارسالگی‌اش می‌ترسید

سال‌ها پیش فیلم «سخنرانی پادشاه» را دیدم. پادشاهی دو پسر داشت؛ یکی خوش‌گذران بود و دیگری لکنت زبان داشت. پادشاه که از دنیا رفت، پسر اول زیر بار مسئولیت نرفت و پسر دوم می‌گفت «من نمی‌توانم». در طول فیلم، روانشناسی کنار این پسر بود که جمله‌ای به او گفت و هیچ‌وقت از یادم نرفت: «شما هنوز در چهارسالگی‌تان گیر کرده‌اید. پادشاهید، اما هنوز از تصویرهای ذهنی چهارسالگی‌تان می‌ترسید.»

یک پادشاه که از تصویرهای چهارسالگی‌اش می‌ترسد! ما هم همین‌طوریم. من امروز چهل سال دارم، اما گاهی همان ترس چهارسالگی سراغم می‌آید. همان‌طور که آن روزها پدر و مادرم دعوایم می‌کردند، امروز نگرانم که شما درباره‌ام چه قضاوتی می‌کنید؛ همسرم، همسایه‌ها و دوستانم چه فکری می‌کنند؛ وقتی حرف می‌زنم گوش می‌دهند یا مسخره‌ام می‌کنند. این ترس از کجا می‌آید؟ از همان‌جا.

یک آدم بالغ اما می‌گوید: «مگر مسخره کردن دیگران همبرگر می‌شود که من بخورم؟ اصلاً دوستم نداشته باشند؛ چه اتفاقی می‌افتد؟ کافی است خودم خودم را دوست داشته باشم.» این صدای بالغ درون ماست. اما کودک درون ما، یعنی احساساتمان، باید آموزش ببیند و تربیت شود. تا تربیتش نکنید، درست نمی‌شود.

چرا این‌قدر مهم است؟ چون وقتی فشاری رویت نباشد، سریع‌تر به خواسته‌هایت می‌رسی. حتماً تجربه کرده‌ای که وقتی قسط و بدهی و وام داری، نمی‌توانی درست فکر کنی، تبلیغ کنی یا کارت را گسترش دهی. وقتی عزیزی در بیمارستان است، تمرکزی برای کار مثبت نداری؛ ذهنت آنجاست.

حالا تصور کن ذهنت بیست‌وچهار ساعته درگیر این باشد: پیشرفت کنم تا دیده شوم، قدرتمند شوم تا خواستنی باشم، ثروتمند شوم تا به من توجه کنند، محبت کنم تا دوستم داشته باشند.

بیدار شو! نیازی به این کارها نیست. می‌توانی محبت را برای خود محبت انجام دهی. می‌توانی دنبال موفقیت و ثروت بروی که لیاقتش را هم داری؛ اما نه برای دیده شدن، بلکه برای رفاه، آرامش و تفریح خودت. اگر ثروتمند شوی تا بیشتر به تو احترام بگذارند، نمی‌گذارند؛ یا اگر بگذارند، از روی ترس است.

چطور از تله‌ی مهرطلبی و برتری‌طلبی بیرون بیاییم؟

می‌توانم ساعت‌ها درباره‌ی این تله‌ها حرف بزنم، اما حرف زدن از مشکل کمکی نمی‌کند؛ راه‌حل مهم است. و راه‌حل این است: گفتگو با خودت و آشتی با کودک درونت. به درد دلش گوش بده و برایش توضیح بده: «عزیز دلم، گذشته‌ها گذشت و تمام شد. لازم نیست در این جنگ شرکت کنی؛ این جنگ تو نیست. رهایشان کن و برو زندگی‌ات را ادامه بده.»
این چند قدم را از همین امروز شروع کنید:

  1. قبل از محبت کردن، از کودک درونت بپرس: «واقعاً دوست دارم الان محبت کنم؟» اگر جواب «نه» بود، نکن. اگر «آره» بود، انجامش بده و لذتش را ببر.
  2. وسط رقابت، یک لحظه بایست و بپرس: «لازم است رقابت کنم؟» اگر جواب «نه» بود، از آن رقابت بیرون بیا.
  3. بنویس. اگر مهرطلبی، بنویس «چرا بیش از اندازه محبت می‌کنم؟» اگر برتری‌طلبی، بنویس «چرا عصبانی می‌شوم؟» بگذار همه‌چیز بیرون بریزد.
  4. ریشه را پیدا کن. ببین چه اتفاقی در چهار یا پنج‌سالگی‌ات افتاده که امروز تو را وادار به دویدن می‌کند. آن را بردار و بعد بدو.
  5. یک هفته به خودت فرصت بده. هر روز تمرین کن و تغییرهای کوچک را ببین.

هر کدام از آن خاطره‌ها مثل نخ نازکی است که دور پایت بسته شده. یکی‌اش چیزی نیست، اما وقتی هزار تا باشند، نمی‌گذارند حرکت کنی. نخ‌ها را ببر و ببین با چه سرعتی می‌دوی.
بسیاری از شاگردانم می‌گویند همان روزهای اول تمرین، تفاوت را در رفتارشان دیده‌اند: تا دیروز به همه «چشم» و «قربانت بروم» می‌گفتند و امروز نه. تا دیروز حسادت می‌کردند و امروز می‌گویند «مبارکش باشد».

یک هفته برای خودت وقت بگذار تا هفتاد سال از آن لذت ببری. نگذار بعد از بیست سال دویدن و رسیدن به همه‌ی جایگاه‌ها، تازه بفهمی کل راه را اشتباه آمده‌ای. در هفتاد یا هشتادسالگی، این همه سال رنج کشیدن برای رسیدن به آن نقطه چه فایده‌ای دارد؟

آرامشت چقدر برایت ارزش دارد؟

برای اینکه این مسیر را قدم‌به‌قدم و با راهنمایی بروی، سه دوره طراحی کرده‌ام که حاصل سال‌ها کار من است:

  • دوره‌ی آشتی با کودک درون: پیشنهادم این است که از این دوره شروع کنی. تله‌ها را یکی‌یکی نشانت می‌دهد و یاد می‌گیری چطور با کودک درونت گفتگو کنی، دردش را بشنوی و حلش کنی.
  • دوره‌ی آلفای ذهنی: وقتی ریشه را پیدا کردی، در حالت آلفا آن را تثبیت می‌کنی تا در ذهنت بماند.
  • دوره‌ی تولد دوباره: به‌جای بالا بردن «من برتر»، عزت نفست را بالا می‌برد. وقتی عزت نفس بالا برود، ذهن دیگر به آن تصویر خیالی نیازی ندارد.

سرمایه‌گذاری روی خودت فقط پول نیست. تهیه کردن دوره یک بخش ماجراست و نشستن و تمرین کردن، بخش دیگرش. خیلی‌ها را دیده‌ام که دوره را تهیه کرده‌اند، اما تمرین نمی‌کنند. حداقل یک هفته برای خودت کنار بگذار و تمرین‌ها را طبق آموزش انجام بده.

نتیجه‌هایت را هم برایم بفرست. دوست دارم ببینم چه حالی داشتی و در چه مدتی تغییر کردی. و سفیر این آرامش باش؛ آن را به خانواده و اطرافیانت یاد بده. من چراغی هستم که دویست متر دور خودم را روشن می‌کنم، اما وقتی شما روشن شوید، یک شهر و یک کشور روشن می‌شود.

مینا لازم نیست برای دوست داشته شدن خودش را خرج کند و کاوه لازم نیست برای دیده شدن بجنگد. هر دو فقط باید چراغ اتاق خودشان را روشن کنند؛ کلید همان‌جاست. اگر عاشق خودمان شویم و خودمان را همان‌طور که هستیم دوست داشته باشیم، آرامشی که سال‌ها بیرون دنبالش می‌گشتیم، همان‌جا منتظرمان است.

عاشق خودت باش و شاهکار شو.

پرسش‌های رایج درباره‌ی مهرطلبی و برتری‌طلبی

مهرطلبی چیست؟

تله‌ای ذهنی است که در آن آدم برای دوست داشته شدن و دوری از انتقاد و دعوا، مدام چشم‌گوی دیگران است و بیش از اندازه محبت می‌کند. ریشه‌اش معمولاً به کودکی برمی‌گردد.

برتری‌طلبی چیست؟

تله‌ای ذهنی است که در آن آدم دنیا را جنگل می‌بیند و می‌خواهد با پول، قدرت و موفقیت آن‌قدر قوی شود که دیگر کسی نتواند آزارش دهد.

آیا مهربانی و پیشرفت بد است؟

نه. محک، نیت و انتظار است. اگر محبت می‌کنی و انتظار جبران نداری، یا پیشرفت می‌کنی برای رفاه خودت و نه برای دیده شدن، در تله نیستی.

آیا آدم ساکت و آرام هم می‌تواند عصبی باشد؟

بله. سکوت، قهر و لجبازی هم شکل‌هایی از خشم‌اند؛ خشمی که به‌جای فریاد، به شکل استرس و کلافگی بیرون می‌زند.

فرق عزت نفس با «من برتر» چیست؟

عزت نفس یعنی پذیرفتن خود واقعی با همه‌ی نقطه‌ضعف‌ها و نقطه‌قوت‌ها. «من برتر» تصویری خیالی است که ذهن به‌جای عزت نفس می‌سازد و هیچ‌وقت به آن نمی‌رسیم.

این ویدیو چطور بود؟
۵ از ۵، ۱ رأی

نظرها

نظر خود را بنویسید…
برای ثبت نظر، با شماره‌ی موبایل وارد شو.

هنوز نظری ثبت نشده؛ اولین نفر باش.

دوره‌ی مرتبط آشتی با کودک درون ۵,۷۲۰,۰۰۰تومان مشاهده