علت پرخاشگری و زودرنجی چیست؟ رازی که پشت عصبانیت‌های ما پنهان مانده

علت پرخاشگری و زودرنجی چیست؟ رازی که پشت عصبانیت‌های ما پنهان مانده

۶ بازدید · 16 مهر 1405 · ۱۵ دقیقه مطالعه
رشد فردی کودک درون
حسین ملت خواه؛ روانشناس و مدرس

ساعت از ده شب گذشته بود و خانه‌ی مادربزرگ هنوز پر از صدای خنده و استکان‌های چای بود. سارا تازه ظرف میوه را جلوی خاله‌اش گذاشته بود که خاله، با همان لبخند همیشگی، طوری که همه بشنوند پرسید: «راستی سارا جان، دانشگاهت بالاخره تموم شد یا هنوز مونده؟»
فقط یک سؤال بود؛ یک جمله‌ی کوتاه، وسط صدها جمله‌ای که آن شب گفته شد. اما صورت سارا داغ شد، قلبش تند زد و پیش از آنکه بفهمد چه می‌گوید، با صدایی که خودش هم آن را نمی‌شناخت گفت: «فکر نمی‌کنم این موضوع به کسی ربطی داشته باشد!»
اتاق ساکت شد. خاله سرش را پایین انداخت و سارا بقیه‌ی مهمانی را با بغضی در گلو گذراند. آن شب تا دیروقت خوابش نبرد. از خاله دلخور بود، اما چیزی که بیشتر آزارش می‌داد سؤال دیگری بود: «چرا با یک جمله‌ی ساده این‌قدر به هم ریختم؟»
شاید شما هم چنین شبی را تجربه کرده باشید؛ لحظه‌ای که یک سؤال، یک نگاه یا یک شوخی کوچک طوفانی در درونتان به پا کرده و بعد، وقتی آرام شده‌اید، از واکنش خودتان تعجب کرده‌اید. بیشتر ما در چنین لحظه‌هایی دیگری را مقصر می‌دانیم: «او گستاخ بود»، «او حد خودش را نمی‌دانست». اما اگر علت پرخاشگری و زودرنجی ما جای دیگری باشد چه؟ جایی درون خودمان که سال‌هاست درش را بسته‌ایم؟

در این مقاله می‌خواهم با هم سراغ همین «جای دیگر» برویم. حرف‌هایی که می‌خوانید شاید کمی تلخ باشند، اما از آن تلخی‌هایی که مثل یک فنجان قهوه آدم را هوشیار می‌کنند، نه آزرده.

چرا از سؤال‌های شخصی این‌قدر عصبانی می‌شویم؟

هر وقت در کلاس‌ها و لایوهایم می‌پرسم «اگر کسی درباره‌ی چیزی که دوست ندارید بگویید از شما سؤال شخصی بپرسد، چه واکنشی نشان می‌دهید؟»، جواب‌ها تقریباً شبیه هم است. بعضی‌ها می‌گویند خیلی عصبانی می‌شوند و از گستاخی طرف مقابل دلخور می‌شوند. بعضی‌ها با اینکه دوست ندارند جواب می‌دهند و بعد عصبانی‌تر می‌شوند. گروهی هم حالت دفاعی می‌گیرند: سؤال را با سؤال جواب می‌دهند، بحث را عوض می‌کنند یا خیلی صریح می‌گویند «به تو ربطی ندارد».

منظورم این نیست که از فردا سؤال شخصی بپرسیم یا به هر سؤالی جواب بدهیم. حرف من چیز دیگری است: می‌خواهم با خودمان صادق باشیم و بپرسیم «چرا عصبانی شدم؟»
بگذارید با یک تصویر آشنا توضیح بدهم.

فرض کنید خانه‌تان مرتب و تمیز است و ناگهان مهمانی سرزده زنگ در را می‌زند. استرس می‌گیرید؟ احتمالاً نه. حالا تصور کنید شلوار گوشه‌ی اتاق افتاده، حوله روی دستگیره‌ی در است و وسایل بچه کف خانه پخش شده. زنگ که به صدا درمی‌آید چه می‌کنیم؟ با عجله همه‌چیز را جمع می‌کنیم، در یک اتاق می‌ریزیم، در را می‌بندیم و گاهی قفلش هم می‌کنیم. چرا؟ چون نمی‌خواهیم مهمان ببیند.

ما با گذشته‌ی خودمان هم همین کار را می‌کنیم. لوح‌های تقدیر را قاب می‌کنیم و به دیوار می‌زنیم، چون دوست داریم دیده شوند. اما بخش‌هایی از وجودمان را که از آن‌ها خجالت می‌کشیم، در اتاقی دربسته پنهان می‌کنیم. سؤال شخصی درست همان زنگ در است: کسی دارد به اتاق قفل‌شده نزدیک می‌شود و ما می‌ترسیم.

اگر خانه‌ی وجودت قصر باشد، از دیده شدن نمی‌ترسی؛ حتی لذت می‌بری که دیگران ببینند از کجا به کجا رسیده‌ای. ترس و خشم زمانی سر می‌رسند که آن خانه نامرتب است و از نشان دادنش شرم داریم.

زودرنجی؛ وقتی دیگران آینه‌ی ما می‌شوند

چند سال پیش یکی از همکلاسی‌های قدیمی‌ام را دیدم. اول تبریک گفت که روانشناس شده‌ام و بعد با کمی شیطنت پرسید: «اگر موفق نمی‌شدی، باز هم آن کارنامه‌ی گوهربارت را به همه نشان می‌دادی و می‌گفتی سه سال پشت سر هم مردود شده‌ای؟» خندیدم و گفتم: «آره.» باور نکرد. گفتم: «می‌دانی چرا؟ چون آن را برای خودم حل کرده‌ام.»
من پذیرفته بودم که بخشی از گذشته‌ام همین است: درس نمی‌خواندم، مردود و مشروط شدم و به من «خنگ» می‌گفتند. پذیرفتم و برای حلش کار کردم. اگر در آن ذهنیت می‌ماندم و فقط پنهانش می‌کردم، هر بار که کسی به آن اشاره می‌کرد، زخم تازه می‌شد و بیشتر به خودم آسیب می‌زدم.

زودرنجی دقیقاً از همین‌جا می‌آید. وقتی با یک جمله‌ی ساده دلمان می‌شکند، معمولاً آن جمله به جایی خورده که از قبل زخمی بوده است. آدم‌های اطراف ما در این لحظه‌ها مثل آینه‌اند. جلوی آینه که می‌ایستی و جوشی روی صورتت می‌بینی، آینه را نمی‌شکنی؛ می‌روی سراغ پوستت. کسی هم که با یک سؤال تو را با بخشی از خودت روبه‌رو می‌کند که سال‌ها پنهانش کرده‌ای، همان آینه است.

شاید عجیب به نظر برسد، اما گاهی باید از همان آدم ممنون بود؛ چون نقطه‌ای را نشانت داده که هنوز درد می‌کند. لازم نیست ضعف‌هایت را جار بزنی. کافی است دفعه‌ی بعد که دلخور شدی، به‌جای جنگیدن با آینه از خودت بپرسی: «دقیقاً کجای زندگی‌ام ضربه خورده؟ چرا از این موضوع خجالت می‌کشم؟» شاید آن روزها ضعیف و ناتوان بودی، اما امروز فرصت داری با خودت روبه‌رو شوی.

علت پرخاشگری؛ توپی که زیر آب نگه داشته‌ایم

یکی از رایج‌ترین سؤال‌هایی که از من می‌پرسند این است: «چطور خشمم را کنترل کنم؟» راستش را بخواهید، خشمی که آمده را نمی‌شود کنترل کرد؛ یا بیرون می‌ریزد یا درون. یا فریاد می‌زنیم یا خودخوری می‌کنیم. برای همین فکر می‌کنم این سؤال از اساس اشتباه است. سؤال درست این است: «چرا خشمگین می‌شوم؟»

یک توپ بزرگ را تصور کنید که زیر آب نگهش داشته‌اید. اولش فشاری حس نمی‌کنید، اما کم‌کم می‌بینید توپ به دستتان فشار می‌آورد و می‌خواهد بالا بیاید. شما بیشتر فشار می‌دهید. بالاخره دستتان خسته می‌شود، رهایش می‌کنید و توپ با قدرت بیشتری از آب بیرون می‌پرد.

حالا سؤال اصلی: چه چیزی این توپ را پر کرده است؟ آن هوا، احساسات حل‌نشده‌ی ماست. کسی که می‌گوید «من در طول روز مدام عصبانی‌ام»، معمولاً با احساساتش آشتی نیست؛ فقط آن‌ها را برداشته، ته ذهنش انداخته و رویشان سرپوش گذاشته است. سرپوش، سرپوش و باز هم سرپوش. این همان علت پرخاشگری است که در ظاهر به یک سؤال یا یک رفتار کوچک نسبتش می‌دهیم.

این احساسات سرکوب‌شده فقط به شکل خشم خودشان را نشان نمی‌دهند. گوشی‌تان را تصور کنید که چهل یا پنجاه برنامه‌ی باز دارد. باتری چند برابر سریع‌تر تمام می‌شود و گوشی هنگ می‌کند. ذهن ما گاهی نه چهل، که چهارصد فایل باز دارد. می‌گوییم «من دیگر با آن ماجرا کاری ندارم»، اما آن ماجرا با ما کار دارد و تا حل نشود رهایمان نمی‌کند.

نتیجه‌اش را همه‌مان دیده‌ایم: روزهایی که بی‌دلیل خسته‌ایم، بی‌حوصله‌ایم، کسل و بی‌رمقیم، استرس داریم و نمی‌دانیم چرا. این فایل‌های باز یک جایی خودشان را نشان می‌دهند؛ در رابطه‌هایمان، در کارمان، در اخلاقمان و حتی در نگاهمان به دنیا.

فراموش کردن یا ندیدن؟ ماجرای موش در انبار گندم

خیلی‌ها وقتی به این‌جا می‌رسند می‌گویند: «ولش کن! من آن ماجرا را فراموش کرده‌ام. چرا دوباره سراغش برویم؟» جواب من این است که فراموش کردن با ندیدن خیلی فرق دارد.
فرض کنید یک انبار گندم دارید و موشی را می‌بینید که به ته انبار می‌دود. حالا دیگر موش را نمی‌بینید. یعنی موش نیست؟ هست؛ همان ته انبار است و از همان‌جا شروع می‌کند به خراب کردن، تا روزی که اثرش به بالای انبار هم برسد. عصبانیت‌ها، پرخاش‌ها، گریه‌های بی‌دلیل و اضطراب‌هایمان خیلی وقت‌ها کار همان موش است.

وقتی خاطره‌ای آزارمان می‌دهد و ذهن هر بار آن را بالا می‌آورد، ما دوباره هلش می‌دهیم پایین: «نه، نمی‌خواهم به آن فکر کنم.» آن‌قدر این کار را تکرار می‌کنیم که کم‌کم با خودمان غریبه می‌شویم؛ انگار با خودمان قهر کرده‌ایم. جلوی آینه که می‌ایستیم، از چهره‌مان، از قدمان، از صدایمان یا از موهایمان بدمان می‌آید. کسی از ما تعریف می‌کند، باور نمی‌کنیم و فکر می‌کنیم دروغ می‌گوید.

البته بعضی چیزها را نمی‌شود تغییر داد. پدر و مادرمان همان‌اند که بودند، خواهر و برادرمان همان‌اند و در شهری به دنیا آمده‌ایم که آمده‌ایم. این‌ها را باید همان‌طور که هست پذیرفت. اما ماجراهایی که به خود ما مربوط است چه؟ چرا از آن‌ها فرار می‌کنیم؟ شاید آن روز ضعیف بودیم، اما آیا امروز هم همان‌قدر ضعیفیم؟

اگر این بخش برایتان جذاب است، خواندن مقاله‌ی حذف خاطرات بد هم کمکتان می‌کند.

کاغذ شکلات را نگه داشته‌ای یا خود شکلات را؟

سال‌ها پیش برای اولین بار به فرزندم، شکلات دادم و طرز باز کردنش را نشانش دادم. کلی با کاغذش کشتی گرفت تا بازش کرد، اما بعد کاری کرد که انتظارش را نداشتم: شکلات را پرت کرد آن طرف و با کاغذ رنگی‌اش مشغول شد. گازش می‌گرفت، می‌کشیدش و آن‌قدر بازی کرد که دهانش پر از تکه‌های کاغذ شد. اولش خندیدم، اما بعد به فکر فرو رفتم. ما بزرگ‌ترها هم همین کار را می‌کنیم.

زندگی شکلاتش را همیشه در یک پوسته به ما می‌دهد؛ پوسته‌ای از سختی و مشکل. قرار است پوسته را باز کنیم، دورش بیندازیم و شکلات، یعنی تجربه و درس آن اتفاق، را برداریم. اما خیلی از ما برعکس عمل می‌کنیم: شکلات را دور می‌اندازیم و به کاغذش می‌چسبیم. یک کارتن شکلات می‌گیریم و آخرش یک کارتن آشغال برایمان می‌ماند. خانه پر از پوست شکلات می‌شود و بعد خجالت می‌کشیم کسی وارد خانه‌مان شود.

می‌گوییم «اگر ببیند، درباره‌ام چه قضاوتی می‌کند؟» اما سؤال مهم‌تر این است: خودت درباره‌ی خودت چه قضاوتی داری؟ معمولاً خیلی بی‌رحمانه‌تر از دیگران. «چقدر خانه‌ام کثیف است، زندگی سخت است، این دنیا به درد نمی‌خورد.» و کم‌کم شروع می‌کنیم به توجیه کردن خودمان.

من این دنیا را مثل یک دانشگاه می‌بینم و مشکلات را واحدهای درسی آن. هر واحد سختی‌های خودش را دارد؛ باید بخوانی، امتحان بدهی، قبول شوی و بروی سراغ واحد بعد. آدم‌هایی که این واحدها را گذرانده‌اند همان‌هایی هستند که با تجربه‌اند، سنجیده رفتار می‌کنند و فهمیده‌ترند. و تجربه از کجا می‌آید؟ از اشتباه.

مشکل و تجربه به هم چسبیده‌اند. اگر بخواهی مشکل را از ذهنت پاک کنی، تجربه‌اش را هم پاک کرده‌ای. آن وقت زندگی دوباره آدمی شبیه قبلی سر راهت می‌گذارد تا همان درس را بگیری؛ مثل واحدی که باید دوباره برداری، تا وقتی که نمره‌اش را بگیری.

نمره گرفتن در این واحد یعنی رسیدن به نتیجه‌ی مثبت. کسی را در نظر بگیرید که اولین رابطه‌اش به خیانت ختم شده است. نتیجه‌ی منفی این است: «همه خیانتکارند.» دیگر وارد رابطه نمی‌شود، یا اگر بشود مدام چک می‌کند و نگران است. اما نتیجه‌ی مثبت این است: «یاد گرفتم در رابطه به شخصیت طرف مقابل توجه کنم. همه‌ی آدم‌ها بد نیستند؛ او هم بد نبود، فقط مناسب من نبود.»

اول هر کاری همین‌طور است. زبان انگلیسی را که شروع می‌کنی، پر از اشتباه حرف می‌زنی. باشگاه که می‌روی، وزنه را اشتباه می‌زنی. ما هم در سال‌های اول زندگی، بی‌تجربه، با خطا، دعوا، تحقیر و تمسخر روبه‌رو شده‌ایم. حالا وقتش نیست برگردیم و ببینیم چه درس مثبتی از آن‌ها گرفته‌ایم؟

سه تله‌ای که خشم پنهان ما را در آن گیر می‌اندازد

وقتی گفتگو با خودمان را یاد نگیریم و این فایل‌های باز را همان‌طور رها کنیم، معمولاً در یکی از این سه تله می‌افتیم:

  • تله‌ی مهرطلبی: خودمان را خرج دیگران می‌کنیم تا دوستمان داشته باشند؛ اما آخرش همان محبتی را که دنبالش بودیم نمی‌گیریم.
  • تله‌ی برتری‌طلبی: می‌دویم تا به موفقیت، ثروت و قدرت برسیم و همه به ما توجه کنند. شاید از خیلی‌ها هم جلو بزنیم، اما باز احساس می‌کنیم کسی احترام واقعی به ما نمی‌گذارد.
  • تله‌ی انزوا: کنج عزلت را انتخاب می‌کنیم، غم را بغل می‌گیریم و به خودمان می‌گوییم «نه می‌خواهم کسی را دوست داشته باشم، نه می‌خواهم به چیزی برسم؛ همین که کسی با من کاری نداشته باشد کافی است.»

آدم‌هایی که در تله‌ی سوم می‌افتند معمولاً همه‌ی احساساتشان را سرکوب می‌کنند. نه از پارک رفتن لذت می‌برند، نه از سفر، نه از مهمانی و نه حتی از موسیقی. یکی مدام خودش را خرج دیگران می‌کند، یکی مدام در حال رقابت است و دیگری گوشه‌ای کز کرده. هر سه، راه‌های مختلفی برای فرار از همان اتاق قفل‌شده‌اند.

از این تله‌ها بیرون بیایید. قرار نیست چند بار زندگی کنیم؛ دست‌کم همین یک بار را درست و قشنگ زندگی کنیم. این‌قدر که خرج دیگران می‌کنیم، کمی هم خرج خودمان کنیم، به خودمان احترام بگذاریم و از بودن با خودمان لذت ببریم.

آشتی با کودک درون؛ از کجا شروع کنیم؟

سال‌ها پیش فیلمی دیدم به نام «اثر پروانه‌ای». قهرمان فیلم دفترچه‌ای داشت که با خواندنش به گذشته برمی‌گشت، خاطره‌ای را تغییر می‌داد و وقتی به زمان حال برمی‌گشت، زندگی‌اش شکل دیگری پیدا کرده بود. این فیلم تأثیر عمیقی رویم گذاشت و آرزو کردم کاش در واقعیت هم می‌شد چنین کاری کرد.

بعدها فهمیدم می‌شود؛ البته نه به شکل سفر در زمان. نمی‌توانیم اتفاق‌های گذشته را عوض کنیم، اما می‌توانیم به احساس‌های گذشته برگردیم و روایتمان از آن اتفاق‌ها را تغییر دهیم. ذهن ما مثل یک دستگاه پخش است؛ هر فایلی در آن بگذاری، پخشش می‌کند. وقتی آگاهانه سراغ فایل‌های قدیمی بروی و روایت تازه‌ای جایشان بگذاری، ذهن همان روایت تازه را اجرا می‌کند.

یک تمرین کوچک: خاطره‌ای خنده‌دار از ده سال پیش را به یاد بیاورید؛ کاری که از روی سادگی انجام داده‌اید. احتمالاً حالا به خودتان می‌خندید و می‌گویید «چقدر بچه بودم!» چرا؟ چون امروز از آن روز آگاه‌تر و قوی‌ترید. ده سال دیگر هم احتمالاً به امروزتان لبخند می‌زنید.

یعنی ما امروز آن‌قدر بزرگ شده‌ایم که بتوانیم با کودک درون خودمان حرف بزنیم. شاید روزی در مدرسه کسی مسخره‌مان کرده باشد. حالا می‌توانیم به آن خاطره برگردیم و به آن کودک بگوییم: «عزیز دلم، من دیگر بزرگ شده‌ام و اجازه نمی‌دهم کسی مسخره‌ات کند. او هم بچه بود و نمی‌فهمید چه می‌گوید. تو نگران نباش.» شاید این کار در نگاه اول کمی عجیب به نظر برسد، اما راهش همین است.

دست سوخته‌ی من سال‌ها مایه‌ی خجالتم بود. وقتی این اصول را یاد گرفتم، از خودم پرسیدم «از این ماجرا چه درس مثبتی می‌توانم بگیرم؟» و درس‌های زیادی پیدا کردم. مهم‌ترینش این بود: من هم خوبی دارم و هم بدی، هر دو مال من‌اند، پس بهتر است هر دو را دوست داشته باشم. همین نگاه کمکم کرد آدم‌ها را هم بهتر بشناسم.

برای شروع، این چهار قدم را امتحان کنید:

  1. از خودتان بپرسید: «از چه چیزی خجالت می‌کشم؟» و بگذارید جواب خودش بیاید.
  2. یک بار به آن خاطره برگردید. قرار نیست در آن غرق شوید؛ فقط یک بار روبه‌رویش بایستید.
  3. با کودک درونتان گفتگو کنید. بپرسید «چرا ترسیدی؟»، جوابش را بشنوید و به او اطمینان بدهید که حالا بزرگ‌تر شده‌اید و از او مراقبت می‌کنید.
  4. درس مثبتش را پیدا کنید. از خودتان بپرسید از آن اتفاق چه یاد گرفته‌اید که امروز به کارتان می‌آید.

گاهی همین گفتگو سر نخ را دست‌مان می‌دهد و با تعجب می‌گوییم: «یعنی این همه سال به خاطر یک حرف دخترخاله‌ام عذاب کشیدم؟» یا «از چهارشنبه‌ها بدم می‌آمد فقط به خاطر کلاس آن معلم عربی؟» بسیاری از شاگردانم تجربه کرده‌اند که وقتی ریشه پیدا می‌شود، آن حس سنگین خیلی سبک‌تر می‌شود.

آشتی کردن با گذشته به این معنا نیست که دیگر هیچ دردی حس نکنیم. وقتی پدرم را از دست دادم، درد داشت؛ گریه کردم و هنوز هم گاهی گریه می‌کنم. اما گریه کردن با فروپاشیدن فرق دارد. وقتی نگاه درستی به زندگی داشته باشی، می‌توانی با سخت‌ترین اتفاق‌ها هم روبه‌رو شوی، بی‌آنکه با خودت درگیر شوی.
خانه‌ای با شیشه‌های سالم؛ وقتی عاشق خودت می‌شوی

ساختمانی شیک با شیشه‌های بزرگ و سالم را تصور کنید. کسی جرئت می‌کند به آن سنگ بزند؟ معمولاً نه. اما از کنار خرابه‌ای که فقط چند شیشه‌ی سالم برایش مانده رد می‌شویم، گاهی کسی وسوسه می‌شود سنگی بیندازد تا صدای شکستنش را بشنود.

ما آدم‌ها هم همین‌طوریم. وقتی عاشق خودت نیستی، آدم‌هایی سر راهت قرار می‌گیرند که حس حقارت و بدبختی‌ات را بیشتر می‌کنند؛ چون کسی که خودش خودش را می‌زند، برای دیگران هم هدف آسانی است. اما وقتی با خودت آشتی کرده‌ای و خودت را دوست داری، این آدم‌ها جرئت نزدیک شدن ندارند. و وقتی عاشق خودت شوی، تازه می‌توانی عاشق دیگران هم باشی.

پس خودت را پنهان نکن. نمی‌گویم ضعف‌هایت را جار بزن؛ می‌گویم ببین از چه چیزی خجالت می‌کشی و در همان زمینه قوی‌تر شو. هرچه احساس ناتوانی، عزت نفس پایین یا بی‌اعتمادی به خود را بیشتر سرپوش بگذاری، بیشتر خودش را نشان می‌دهد؛ به‌خصوص در جمع. اما وقتی ریشه را پیدا کنی و با کودک درونت آشتی کنی، اطرافیانت هم تغییر را می‌بینند و می‌پرسند: «چه اتفاقی افتاد؟» اتفاق خاصی از بیرون نیفتاده؛ تو فقط مسائل خودت را حل کرده‌ای.

اگر می‌خواهی این مسیر را با راهنمایی و قدم‌به‌قدم بروی، همه‌ی تمرین‌هایش را در دوره‌ی آشتی با کودک درون آموزش داده‌ام. در همان جلسه‌های اول، آشتی کردن با خودت را تمرین می‌کنی و تیم پشتیبانی هم کنارت هست تا اگر جایی گیر کردی، کمکت کنند. اگر دوره را تهیه کرده‌ای، همین امروز سراغ تمرین‌ها برو.
و اگر هنوز آماده‌ی شروع دوره نیستی، از یک قدم کوچک شروع کن: امشب، قبل از خواب، فقط یک سؤال از خودت بپرس: «از چه چیزی خجالت می‌کشم؟» و بگذار جوابش بیاید. همین. فقط از خودت فرار نکن. خودت را بپذیر، نقطه‌ضعف‌هایت را پنهان نکن و وقتی پذیرفتی، برو درستشان کن.

عاشق خودت باش و شاهکار شو.

پرسش‌های رایج درباره‌ی علت پرخاشگری و زودرنجی

آیا می‌شود خشم را کنترل کرد؟

خشمی که آمده، یا بیرون ریخته می‌شود یا درون. به‌جای تلاش برای مهار کردنش، بهتر است بپرسید «چرا خشمگین شدم؟» وقتی احساس حل‌نشده‌ای که پشت خشم است پیدا و حل شود، خشم هم دلیلی برای آمدن ندارد.

زودرنجی نشانه‌ی چیست؟

زودرنجی معمولاً نشان می‌دهد حرف یا رفتاری به زخمی قدیمی خورده؛ به بخشی از وجودمان که پنهانش کرده‌ایم و هنوز حل نشده است.

آیا می‌شود خاطرات بد را فراموش کرد؟

آنچه فراموشی به نظر می‌رسد، معمولاً فقط ندیدن است. خاطره سر جایش می‌ماند و اثرش را می‌گذارد. راه بهتر این است که یک بار با آن روبه‌رو شویم، روایتمان را تغییر دهیم و درس مثبتش را برداریم.

آشتی با کودک درون چقدر زمان می‌برد؟

گاهی یک گفتگوی صادقانه با خودت کافی است تا حالت سبک‌تر شود. اما مثل وزنه زدن، هرچه بیشتر تمرین کنی، این مهارت قوی‌تر می‌شود.

این ویدیو چطور بود؟
۵ از ۵، ۱ رأی

نظرها

نظر خود را بنویسید…
برای ثبت نظر، با شماره‌ی موبایل وارد شو.

هنوز نظری ثبت نشده؛ اولین نفر باش.

دوره‌ی مرتبط تست سه نفر درون ما ۱۹۹,۰۰۰تومان مشاهده