پیام گروه همکاران ساعت پنج عصر آمد: «امشب تولد ساراست، همه هستیم. آرش تو هم میای؟» آرش چند دقیقه به صفحه خیره ماند و آخر نوشت: «شرمنده، امشب کار دارم.»
کاری نداشت. به خانه رفت، غذا سفارش داد و جلوی تلویزیون به تماشای سریال نشست. حوالی ساعت یازده، عکسهای مهمانی در گروه ارسال شد؛ همه دور یک کیک ایستاده بودند و میخندیدند. حسی در سینهاش شعلهور شد. اما زود به خودش دلداری داد: «من که با اینها جور نیستم؛ حرفهایشان هم سطحی است. همینجا راحتترم.»
ما معمولاً به آدمی مثل آرش میگوییم خجالتی، کمرو یا گوشهگیر. اما اگر از خودش بپرسید، احتمالاً میگوید «من فقط تنهایی را دوست دارم». پس چرا آن تیر از سینهاش گذشت؟
در این مقاله میخواهیم یکی از سه تلهی بزرگ ذهن را باز کنیم: تلهی انزوا. اگر دنبال درمان خجالتی بودن هستید، اول باید ببینید پشت این گوشهگیری چه چیزی پنهان شده؛ چون خیلی وقتها خجالت فقط یک نقاب است.
خجالتی بودن از کجا شروع میشود؟ سه راه کودک برای فرار از فشار
برای اینکه ریشهی این ماجرا را ببینیم، باید به کودکی برگردیم. بچه وارد محیطی میشود و بسته به تربیت، خانواده و جامعه، فشار زیادی را تجربه میکند. امرونهیها پشت سر هم میرسند: «این کار را بکن»، «آن کار را نکن». بچه برای اینکه از این فشار و درد خلاص شود، یکی از این سه راه را انتخاب میکند:
- مهرطلبی: مطیع پدر و مادر میشود. یاد میگیرد به هر حرفی بگوید «چشم»؛ چون دستکم دعوا نمیشود و بزرگترها هم میگویند «آفرین، چه بچهی مؤدبی!»
- برتریطلبی: خشمگین و پرخاشگر میشوند. باورش این است که اگر داد بزند و کاری کند که دست از سرش بردارند، دیگر کسی اذیتش نمیکند.
- انزوا: دوری میکند. با خودش میگوید: «اگر جلوی چشمشان نباشم، کمتر به من گیر میدهند. اگر دیده نشوم، نه انتقادی هست، نه تحقیری و نه کاری به من میسپارند.»
راه سوم همان بذری است که بعدها به خجالتی بودن و گوشهگیری بزرگسالی تبدیل میشود. هر سه راه اما یک چیز مشترک دارند: راه فرار از فشار دیگراناند. بچه از دست پدر و مادر و محیط عصبانی است و با یکی از این رفتارها سعی میکند این فشار را کم کند. حتی بچهی ساکتی که گوشهی اتاق نشسته هم در درونش خشمی پنهان دارد.
دربارهی دو راه اول در مقالهی مهرطلبی و برتریطلبی مفصل صحبت کردهایم. اینجا سراغ راه سوم میرویم.
انزوا؛ وقتی «دیده نشدن» امنترین راه به نظر میرسد
بچهای که راه انزوا را انتخاب کرده، بزرگ میشود و همان راه را ادامه میدهد. ما به این آدمها میگوییم خجول یا کمرو. گوشهگیرند و در جامعه کمتر دیده میشوند.
اگر بخواهیم علائم خجالتی بودن و انزوا را در بزرگسالی فهرست کنیم، معمولاً اینها هستند:
- ترجیح میدهند تنها باشند؛ تنها به سفر میروند، تنها به باشگاه و تنها به رستوران.
- زیاد وارد ارتباط نمیشوند و دوستیهای پایداری هم ندارند.
- از جمع فرار میکنند و برای نرفتن، همیشه بهانهای دارند.
- وقتی میپرسی «چرا تنهایی؟»، میگویند: «اینطوری راحتم. با دیگران نمیتوانم ارتباط بگیرم؛ نمیفهممشان.»
اما یک نکتهی مهم اینجا هست: تنها بودن بهخودیخود مشکل نیست. خیلی از ما گاهی دوست داریم تنها باشیم و از آن لذت هم میبریم. سؤال اصلی این است که چرا تنهایی را انتخاب میکنیم: از روی انتخاب، یا از روی ترس؟ در تلهی انزوا، جواب همیشه دومی است.
«من از بقیه بالاترم»؛ توجیهی که ذهن برای تنهایی میسازد
آدمی که در تلهی انزوا افتاده، برای اینکه خودش را توجیه کند، گاهی به خودش میگوید: «من خیلی بالاتر از بقیهام.» چهار کتاب میخواند، در چهار دوره شرکت میکند و بعد نتیجه میگیرد که دیگران در حد او نیستند و بهتر است تنها بماند. همان جملهای که آرش آن شب با خودش گفت: «حرفهایشان سطحی است.»
اما چرا واقعاً نمیخواهد با دیگران ارتباط بگیرد؟ چون میترسد. میترسد اگر وارد رابطه شود و طرف مقابل بفهمد او واقعاً کیست، قضاوتش کند. «بالاتر بودن» فقط پوششی است برای این ترس.
این همان نقطهای است که درمان خجالتی بودن از آنجا شروع میشود. تا وقتی فکر میکنی «من فقط آدم تنهایی هستم» یا «بقیه من را نمیفهمند»، چیزی برای تغییر وجود ندارد. اما وقتی بپذیری که پشت این فاصله، ترس از قضاوت شدن پنهان است، تازه میشود کاری کرد.
نقاب؛ ریشهی مشترک خجالتی بودن، مهرطلبی و برتریطلبی
هر سه رفتار، یعنی مهرطلبی، برتریطلبی و انزوا، یک ترس مشترک دارند: اینکه کسی بفهمد پشت نقاب چه خبر است. هر سه از نشان دادن خود واقعیشان هراس دارند.
من خیلی از آدمهای موفق را از نزدیک دیدهام. گاهی دور یک میز غذا نشستهایم و کسی که همه از قدرتش حرف میزنند، به خاطر نوشابه یا اینکه کوبیده بردارد یا جوجه، رفتاری نشان میدهد که آدم تعجب میکند. با خودم میگویم: «این همان آدم قدرتمند بود؟» و بعد در حرفهایش ضعف را میبینم.
مهرطلبهایی را هم دیدهام که همه میگویند «چقدر آدم آرامی است!» اما وقتی با آنها صحبت میکنم، نشانهای از آرامش نمیبینم؛ فقط ادای آدمهای آرام را درمیآورند.
آدم منزوی هم همینطور است؛ پشت نقاب «من نیازی به کسی ندارم» پنهان شده است. (اگر میخواهید دو تلهی دیگر را بهتر بشناسید، مقالهی مهرطلبی و برتریطلبی را مطالعه نمایید.)
شاید الان این سؤال برایتان پیش آمده باشد: «من که هر سه را دارم!» درست است. معمولاً یکی از این سه الگو غالب است و دو تای دیگر گاهی سر میزنند. ما سالها با این نقابها بزرگ شدهایم و حالا دیگر حرفهای شدهایم. میدانیم جلوی رئیس مهرطلب باشیم، در خانه برتریطلب و در مهمانی فامیلی گوشهای پنهان شویم. بسته به موقعیت، نقاب عوض میشود؛ اما چهرهی پشت آن همان است.
زخمی که از نسلی به نسل دیگر میرسد
یک لحظه به پدر و مادرتان فکر کنید. آنها کدام یکی از این سه بودند؟ مهرطلب، برتریطلب یا منزوی؟ هر کدام که بودند، یعنی خودشان هم زخمی بودند. آن زخم را به ما منتقل کردند و اگر کاری نکنیم، ما هم همان زخم را به فرزندانمان میدهیم.
این را نمیگویم که کسی را مقصر بدانیم. این را میگویم که ببینیم این الگوها از کجا آمدهاند.
محیط کار هم پر از همین نقابهاست. یکی از کارمندها مهرطلب است و مدام «چشم» میگوید. دیگری برتریطلب است و گستاخانه رفتار میکند. سومی هم پشت میزش بیصدا نشسته و در هیچ بحثی شرکت نمیکند. هر سه زخمیاند، هر سه پنهاناند و هر سه پشت یک نقاب ایستادهاند.
اما خبر خوب این است که این زنجیره جایی قطع میشود. همان جایی که یکی از ما تصمیم میگیرد بهجای پنهان کردن خودش، با خودش آشتی کند.
هزینهی پنهان ماندن؛ استرسهایی که دلیلشان را نمیدانیم
اگر این نقابها (persona / پرسونا ) سر جایشان بمانند، چه میشود؟ در طول روز یکهو مضطرب میشویم، احساس درماندگی میکنیم یا خشمی سراغمان میآید و دقیقاً نمیدانیم چرا. دلیل این بههمریختگی، تعارضی است که در ناخودآگاه ما در جریان است.
وقتی خوب با خودمان گفتگو کنیم، یعنی با ناخودآگاهمان، متوجه میشویم این حال بد به بحث دیشب برمیگردد. همسرمان حرفی زد و رنجیدیم. شاید گفتیم «چشم»، شاید داد و بیداد کردیم و شاید هم گذاشتیم رفتیم و قهر کردیم. فرقی نمیکند؛ هر سه همان نقاباند. حالا هم هنوز درگیر آن ماجراییم و اضطراب داریم، چون دوست نداریم اذیت شویم.
بچهها را نگاه کنید. بازی میکنند، ناراحت میشوند و گریه میکنند، اما چند ثانیه بعد دوباره میخندند و به بازیشان ادامه میدهد. ناراحتی برای همان لحظه بود؛ نه کل روز. اما ما بزرگترها گاهی با یک بحث، کل روز، چند هفته و حتی سالها ناراحت میمانیم. چون بچه هنوز خود واقعیاش است؛ نقابی ندارد که بخواهد از آن محافظت کند.
همهی آدمها ضعف دارند؛ من دارم، شما هم دارید. برنده کسی است که ضعفهای خودش را خوب بشناسد، بپذیرد و بگوید: «قرار نیست همیشه و همهجا خوب باشم.» اگر به همه خدمت کنم تا دوستم داشته باشند، اسمش دوست داشتن نیست. اگر زور بگویم تا احترامم را نگه دارند، اسمش احترام نیست؛ ترس است. و اگر گوشهای پنهان شوم تا کسی به رازهایم پی نبرد و انتقادی نشنوم، اسمش زندگی نیست. مگر چقدر قرار است عمر کنیم؟
چگونه خجالتی نباشیم؟ از نو خودت را تربیت کن
من همیشه گفتهام و باز هم میگویم: فکری را انتخاب کنید که درست باشد. تا وقتی یک فکر فقط یک فکر است، قدرت چندانی ندارد. اما وقتی انتخابش کنی، حاکم زندگیات میشود؛ پادشاه ذهنت میشود. فکر «اگر دیده نشوم، امنترم» هم همینطور سالها پادشاهی کرده است؛ بیآنکه خودمان بدانیم.
حالا سؤال این است: میخواهی همین مسیر را ادامه بدهی، یا میخواهی بایستی و خودت را از نو تربیت کنی؟ اگر دومی را انتخاب کنی، دیگر لازم نیست باج بدهی، داد بزنی یا قایم شوی. میتوانی خود واقعیات باشی. اگر میخواهی از دست استرس و اضطراب راحت شوی، خود واقعیات شو.
اولین شرطش صداقت با خودت است. صادق بودن با خودمان به ما قدرت میدهد. این چند قدم را امتحان کنید:
- لحظهی فرار را شکار کن. دفعهی بعد که دعوتی را رد کردی یا تنهایی را انتخاب کردی، همان لحظه مکث کن.
- از خودت بپرس «چرا؟» نه با سرزنش، با کنجکاوی: «من چرا این کار را میکنم؟»
- بگذار جواب از درون بیاید. عجله نکن و جواب آمادهی «من فقط تنهایی را دوست دارم» را کنار بگذار. معمولاً پشت آن، جملهای مثل این پیدا میشود: «میترسم مسخرهام کنند» یا «میترسم بفهمند چقدر بیعرضهام».
- ترس را با نگاه بالغ ببین. از خودت بپرس این ترس از کدام روزها آمده و به آن کودک بگو: «آن روزها گذشت. حالا من بزرگ شدهام و لازم نیست پنهان شویم.»
- یک قدم کوچک بردار. لازم نیست فردا روح هر مهمانی شوی. فقط دفعهی بعد، بهجای «کار دارم»، یک ساعت برو.
همین روش برای خشم هم جواب میدهد. گاهی در یک رابطه تا مرز انفجار عصبانی میشویم و بعد با خودمان میگوییم «چه شد؟ دلیلی نداشت اینقدر عصبانی شوم!» کافی است گفتگو کنیم تا ببینیم آن آدم حرفی زده که درست روی یک زخم قدیمی نشسته است.
خیلیها میپرسند این تغییر چقدر طول میکشد. طبق تجربهای که از کار با شاگردانم دارم، وقتی گفتگو درست پیش برود و ریشهی ترس پیدا شود، رفتار خیلی زود شروع به تغییر میکند. اگر تازه اول این مسیر هستید، شاید دو سه بار گفتگو لازم باشد. مهم این است که از راه درستش بروید.
چرا جملههای تأکیدی برای درمان خجالتی بودن کافی نیست؟
شاید بپرسید چرا اینقدر به ناخودآگاه تأکید میکنم. چرا هر صبح جلوی آینه نگوییم «من آدم اجتماعی و بااعتمادبهنفسی هستم» و ماجرا تمام شود؟
یک لیوان کثیف را تصور کنید. اگر داخلش آب تمیز بریزید، آب تمیز هم کثیف میشود. اول باید لیوان را شست و بعد آب ریخت. ذهن هم همینطور است. تا وقتی دادهی غلطی مثل «اگر دیده شوم، قضاوتم میکنند» ته ذهنمان باشد، هر جملهی مثبتی که به خودمان میگوییم، رنگ همان دادهی قدیمی را میگیرد و جواب نمیدهد.
به همین دلیل است که میگویم اول باید لیوان را شست؛ یعنی با ناخودآگاه گفتگو کرد، ترس را پیدا کرد و حلش کرد. بعد از آن، هر فکر تازهای که بریزی، همانطور تمیز میماند.
از پشت نقاب بیرون بیا
اگر میخواهی دیگر خجالتی نباشی، یا مهرطلب و پرخاشگر نباشی، راهش آشتی با کودک درونت است. در دورهی آشتی با کودک درون قدمبهقدم آموزش دادهام که چطور با ناخودآگاهت گفتگو کنی. وقتی استرس داری، ناراحتی یا داری از جمع فرار میکنی، با یک گفتگو بفهمی ترست چیست و یاد بگیری چطور آن ترس را برعکس کنی.
بعد از تهیهی دوره، تا یک ماه هم پشتیبانی رایگان داری. اگر جایی گیر کردی یا سؤالی داشتی، تیم پشتیبانی کمکت میکند.
اما اگر هنوز آمادهی شروع دوره نیستی، از همین امشب شروع کن. اگر دعوتی آمد و دستت رفت که بنویسی «شرمنده، کار دارم»، یک لحظه مکث کن و از خودت بپرس: «واقعاً کار دارم، یا از چیزی میترسم؟»
شاید آرش هم یک شب همین سؤال را از خودش بپرسد. شاید بفهمد مشکل همکارانش نبودند؛ ترسی بود که سالها اسمش را گذاشته بود «تنهایی را دوست دارم». و شاید دفعهی بعد، در عکس تولد، کنار بقیه ایستاده باشد.
ما با این نقابها به دنیا نیامدیم؛ یادشان گرفتیم. پس میتوانیم کنارشان هم بگذاریم.
عاشق خودت باش و شاهکار شو.
پرسشهای رایج دربارهی درمان خجالتی بودن
ریشهی خجالتی بودن چیست؟
خیلی وقتها به کودکی برمیگردد؛ به بچهای که برای فرار از انتقاد و فشار، یاد گرفت دیده نشود.
آیا هر کسی که تنهایی را دوست دارد، خجالتی است؟
نه. تنها بودن بهخودیخود مشکل نیست. محک این است که تنهایی را از روی انتخاب داری یا از روی ترس از قضاوت شدن.
چرا گاهی مهرطلب، گاهی پرخاشگر و گاهی گوشهگیرم؟
چون هر سه، نقابهای یک چهرهاند. معمولاً یکی غالب است و بسته به موقعیت، دو تای دیگر هم سر میزنند.
آیا جملههای تأکیدی برای رفع خجالت کافی است؟
معمولاً نه. تا وقتی ترس قدیمی در ناخودآگاه باشد، جملههای مثبت مثل آب تمیزی است که در لیوان کثیف ریخته میشود.

نظرها
هنوز نظری ثبت نشده؛ اولین نفر باش.