کودکی که در یک اتاق تاریک تنها میماند، از تاریکی میترسد؛ اما آیا تا به حال از خود پرسیدهاید که ما آدمبزرگها از چه میترسیم؟ ما از «آینده تاریک» وحشت داریم. ما از ابهام، از دست دادن، و تنهایی در برابر طوفانهای زندگی میترسیم. اما ریشه این ترسهای فلجکننده کجاست؟ چرا جامعه امروز ما تا این حد مضطرب و نگران است؟ پاسخ به این سوال در یک گمشدگی بزرگ نهفته است: ما تکیهگاه اصلی خود را از دست دادهایم، چون خدای خود را درست نشناختهایم.
تصور کنید ساعت ۳ نیمهشب است و شما قدم در یک شهربازی بزرگ میگذارید. همهجا غرق در سکوت و آرامشی عجیب است. هیچ کودکی آنجا نیست که بر سر سوار شدن به چرخوفلک یا تصاحب یک اسباببازی با دیگری دعوا کند. همهچیز در نهایت زیبایی و سکون قرار دارد. حالا تصور کنید در روز روشن، بچهها را به همین شهربازی بردهاید. آنها به جای آنکه از وسایل بازی لذت ببرند، مدام در حال جیغ کشیدن، گریه کردن و کشیدن موی یکدیگر بر سر اسباببازیها هستند. شما به عنوان یک والد دلسوز چه میگویید؟ احتمالاً با لبخندی تلخ میگویید: «عزیزانم، من شما را به اینجا آوردهام تا بازی کنید و لذت ببرید، چرا با هم میجنگید؟ اگر او سوار آن وسیله شده، تو برو سوار یکی دیگر شو!»
این تمثیل ساده و ملموس، دقیقاً حکایت رابطه ما با خالق هستی و نگاه ما به این دنیاست. دنیا یک شهربازی بزرگ است و ما انسانها، کودکانی هستیم که رسالت اصلی خود یعنی «رشد کردن و لذت بردن از مسیر» را فراموش کردهایم. ما بر سر اسباببازیهای موقتی این دنیا ( مثل پول، شهرت، و عناوین) به جان هم افتادهایم. در این مقاله، میخواهیم به دور از تعصبات و کلیشهها، به بررسی روانشناسی رابطه با خدا بپردازیم و ببینیم چگونه اصلاح این رابطه میتواند به کاهش استرس، افزایش تابآوری و رسیدن به امنیت روانی در زندگی ما منجر شود.
عبور از بهشت کودکانه؛ گام اول در درک روانشناسی رابطه با خدا
بسیاری از ما از کودکی با تعاریفی از خدا بزرگ شدهایم که امروز، با منطق و عقلانیت ما سازگاری ندارند. وقتی تعاریف ما از منبع قدرت با منطقمان همخوانی نداشته باشد، مسیر زندگی برایمان سخت و دردناک میشود.
بیایید روراست باشیم؛ اگر امروز به یک جوان ۱۶ ساله بگویید: «کارهای خوب انجام بده تا به بهشت بروی»، اولین سوالی که میپرسد این است: «بهشت چه جور جایی است؟» و اگر در جواب بگویید: «جایی است که در آن جویهایی از عسل، شیر و شراب جاری است و درختان سیب فراوانی دارد»، او احتمالاً با تعجب میپرسد: «یعنی آنجا نوشابه انرژیزا یا ردبول پیدا نمیشود؟ جایزه من برای یک عمر خوبی کردن، فقط یک قصر و چند جوی عسل است؟ تکلیف زنان چه میشود؟»
واقعیت این است که خداوند در کتابهای آسمانی ناچار بوده به زبان ساده با انسان صحبت کند، چون ظرفیت درک ما در این دنیای سهبعدی محدود است. خداوند خودش میگوید: «من با تو چگونه حرف بزنم وقتی درک تو سهبعدی است؟ من از بُعد روحانی حرف میزنم اما مجبورم برای تو از پشه و مگس مثال بزنم و خجالت هم نمیکشم، چون به اندازه فهم تو صحبت میکنم.»
تصور کنید میخواهید فرزند خردسال خود را تشویق کنید تا در آینده پزشک شود. آیا به یک بچه ۶ ساله میگویید: «عزیزم، تو باید به اندازه حجم این اتاق کتاب بخوانی تا بتوانی در آینده به بشریت خدمت کنی»؟ قطعاً او هیچ درکی از این حرف نخواهد داشت! اگر یک لپتاپ فوقحرفهای و یک تفنگ اسباببازی جلوی او بگذارید، او اسباببازی را انتخاب میکند چون کاربرد لپتاپ را نمیفهمد. به جای آن میگویید: «اگر درست را بخوانی، تو را به شهربازی میبرم تا پشمک بخوری.» بهشت و جهنم با این توصیفات فیزیکی، در واقع همان شهربازی کودکانه است که برای ذهن محدود ما طراحی شده. وقتی بزرگتر و آگاهتر شویم، متوجه میشویم که پاداش اصلی، همصحبتی با خود خالق و رسیدن به درجات بالای آگاهی است، نه جایزههای پشمکی!
از رگ گردن نزدیکتر؛ راز رسیدن به امنیت روانی و عزتنفس
برای اینکه بفهمیم واقعاً کیستیم و فواید روانشناختی ارتباط با خدا چیست، باید به داستان آفرینش برگردیم. خداوند میگوید: «من بشر را از گل ساختم و از روح خودم در او دمیدم.» وقتی انسان جان گرفت، خداوند تمام «اسماء» را به او آموخت. در زبان عربی، اسم به معنای علم است. یعنی خداوند تمام علوم، آگاهی، شعور، فهم و قدرت انتخاب را در وجود انسان قرار داد و سپس به فرشتگان گفت: «به این مخلوق سجده کنید.»
اینجا یک نکته ظریف روانشناختی وجود دارد. شیطان که ۶۰۰ سال عبادت کرده بود، سجده نکرد. چرا؟ خداوند با این داستان بزرگترین درس زندگی را به ما میدهد: «تو میتوانی صدها سال عبادت کنی، اما اگر غرور، تکبر و منیت داشته باشی، هیچ ارزشی نداری.» او میگوید فردا روزی اگر دکتر شدی، ثروتمند شدی یا به جایگاهی رسیدی، جوگیر نشو! اینها را ما به تو دادهایم؛ پس فروتن باش.
اما زیباترین و آرامبخشترین جملهای که امنیت روانی ما را تضمین میکند، این است: «من از رگ گردن به تو نزدیکترم.» از منظر روانشناسی رابطه با خدا، این یعنی چه؟
یک کیک پای سیب را تصور کنید. اگر یک برش از این کیک را جدا کنید، به آن یک تکه چه میگویید؟ آیا هنوز پای سیب نیست؟ قطعاً هست! وقتی خداوند میگوید من از رگ گردن به تو نزدیکترم، یعنی «روح من در درون توست.» ما درون او هستیم و او درون ماست.
خداوند میگوید: «هرچه میخواهی، در وجود خودت قرار دادهام. عزتنفس، حرمتنفس و خودباوری در درون توست. پس کاسه گدایی را زمین بینداز!» چرا ما انسانها مدام دستمان را دراز میکنیم و از بیرون طلب میکنیم؟ احترام میخواهی؟ از خودت طلب کن. عشق میخواهی؟ در درون خودت پیدایش کن. خداوند میگوید: «هر جا ترسیدی، مرا که در درون توام صدا بزن؛ من درجا میآیم.» درک همین یک موضوع، چنان تکیهگاه محکمی میسازد که به کاهش استرس و اضطرابهای روزمره کمک شایانی میکند.
واکاوی سوره بلد؛ شفای کودک درون و رهایی از تلههای گذشته
پیوند میان روانشناسی و متون الهی، گاهی مو به تن انسان سیخ میکند. در سوره «بلد»، خداوند قسمهای عجیبی میخورد. او میگوید: «قسم به شهری که در آن هستی، و قسم به پدری که از او به وجود آمدی، که شما در رنج آفریده شدهاید.»
این یعنی چه؟ یعنی قسم به محیطی که در آن بزرگ شدی، و قسم به خانوادهای که تو را تربیت کرد! این دو عامل (محیط و خانواده) طرحوارهها و فایلهای ذهنی مخربی در ما میسازند که باعث عذاب و رنج ما میشوند. حتی دو نفری که در یک شهر بزرگ شدهاند، چون خانوادههای متفاوتی دارند، رنجهایشان (طرحوارههایشان) متفاوت است.
سپس خداوند کلمهای به نام «عقبه» را مطرح میکند. عقبه در روانشناسی یعنی یک مسیر سخت و دشوار برای رسیدن به «خودآگاهی». خداوند میگوید برای عبور از این گردنه سخت و پاک کردن باگهای گذشته، دو کار انجام بده:
- آزاد کردن زندانی: این زندانی، خودِ تو هستی! تو اسیر افکار جامعه و تفکرات آسیبزای والدینت هستی. باید خودت را از این زندان ذهنی رها کنی.
- طعام دادن به یتیم: این یتیم کیست؟ همان «کودک درون» توست که سالها نادیدهاش گرفتهای. باید به روح و روان او غذا بدهی، به حرف دلش گوش کنی و از او مراقبت کنی.
اگر این یتیم درون را شفا دهی، از باگهای گذشته رها میشوی و به سعادت و امنیت روانی میرسی.
افزایش تابآوری در برابر سختیها؛ پارادوکس واکسن و رنج
یکی از مهمترین فواید روانشناختی ارتباط با خدا، درک معنای رنج و در نتیجه، افزایش تابآوری است. بسیاری از مواقع وقتی در زندگی به مشکل برمیخوریم، میگوییم: «خدا با من قهر کرده است» یا «خدا دارد مرا عذاب میدهد.» اما آیا واقعاً اینطور است؟
تصور کنید یک نقاش ماهر و زبردست، تابلویی بینظیر کشیده که یک میلیارد تومان ارزش دارد. آیا منطقی است که خودش جلوی چشم شما آن تابلو را آتش بزند؟ مسلماً نه! خداوند میگوید: «من اینهمه روی تو زحمت کشیدهام، چرا باید بخواهم تو را نابود کنم یا آزار دهم؟»
برای اینکه بفهمید چقدر ارزشمند هستید، به بدن خود فکر کنید. برای اینکه ما تنها یک ثانیه زنده بمانیم، باید ۵۰ تریلیون سلول با ۱۵ تریلیون فعل و انفعال در مغز و سیستم بدن هماهنگ عمل کنند. خداوندی که چنین سرمایهگذاری عظیمی روی ما کرده، بدِ ما را نمیخواهد.
پس دلیل این سختیها چیست؟ پاسخ در «مثال واکسن» نهفته است.
وقتی نوزادی را برای واکسن فلج اطفال میبرید، سوزن به پای او فرو میرود. نوزاد تب میکند، جیغ میکشد و اگر زبان داشت میگفت: «چرا به من درد وارد میکنی؟ مگر من چه کردهام؟» اما شما به عنوان والد میدانید که این درد، برای جلوگیری از فلج شدن او در آینده است.
فشارها و رنجهای زندگی نیز واکسنهای رشد ما هستند. به گذشته خود نگاه کنید؛ سختیهایی که کشیدید، امروز از شما انسانی پختهتر و باتجربهتر ساخته است. این بُعد معنوی و روانی ماست که در کوره سختیها رشد میکند. وقتی باور داشته باشید که هیچ رنجی بیدلیل نیست و یک حامی قدرتمند پشت شماست، افزایش تابآوری در شما شکل میگیرد.
کاهش استرس با درک قوانین الهی (داستان لیموشیرین)
برخی میپرسند چرا باید اینقدر قوانین دستوپاگیر داشته باشیم؟ چرا خدا خواستههای ما را زودتر نمیدهد؟
فرض کنید نوزاد شما ۶ ماهه است. شما یک قطره لیموشیرین را روی زبان او میچکانید. کودک از طعم آن خوشش میآید و باز هم میخواهد، اما شما به او نمیدهید. چرا؟ چون معده آن نوزاد قدرت هضم اسید آن میوه را ندارد. اگر به او لیموشیرین بدهید، تمام بدنش کهیر میزند و آسیب میبیند. باید دو سال صبر کنید تا معدهاش قوی شود.
گاهی وقتی خدا خواستهای را الان به ما نمیدهد، به خاطر این است که ظرفیت و مهارت هضم آن را نداریم. نمیشود بدون کسب آگاهی، ناگهان مدیر یک شرکت بزرگ شد؛ چون هم خودمان آسیب میبینیم و هم آن مجموعه را نابود میکنیم.
قوانین بازدارنده نیز برای همین هستند. خداوند میگوید:
- مشروب نخور! چرا؟ چون الکل کبدت را داغون میکند، کل سیستم گوارش، اعصاب و روانت را مسموم میکند.
- میگوید گوشت خوک نخور! چون کرمهایی در آن است که حتی با دمای ۲۰۰۰ درجه هم از بین نمیروند و در بدن تو لانه میکنند.
- میگوید روابط نامشروع نداشته باش! برای اینکه روح و جسمت آلوده به بیماریهایی مثل HIV یا HPV نشود.
- تعهد داشته باش تا به آرامش برسی.
تمام این قوانین، محدودیت نیستند؛ بلکه کاتالیزورهایی برای کاهش استرس و حفظ سلامت روان و جسم ما هستند.
بتهای مدرن و سفر دو روزه به هتل دنیا
ما مدام میگوییم خدای ما یکی است. اما در واقعیت، ما بتهای زیادی برای خود ساختهایم. گاهی خدای ما درون کیف پولمان است! وقتی پر است حالمان خوب است و وقتی خالی میشود، از ترس قالب تهی میکنیم (این یعنی خدای ما پول است). گاهی جایگاه شغلی، یا حتی فرزندانمان بت ما میشوند.
خداوند در اینجا یک قانون روانشناختی محکم دارد: «به هر چیزی که به شدت وابسته شوی و آن را بت کنی، از همان ناامیدت میکنم تا بفهمی فقط باید به من تکیه کنی.»
فرزند تو، مال تو نیست؛ امانتی است که وظیفه تربیتش به تو سپرده شده. اگر او را آزار دهی، خدا ناراحت میشود چون آن کودک، عزیز دل اوست.
خیلیها از مرگ میترسند. اما مرگ در روانشناسی رابطه با خدا چیست؟ فرض کنید اداره شما، شما را برای یک مأموریت کاری دو روزه به شهر دیگری میفرستد. شما میروید در یک هتل اقامت میکنید. آیا در هتل شروع به رنگ کردن دیوارها و جابهجا کردن مبلها میکنید؟ نه! شما کارتان را انجام میدهید و به خانهتان برمیگردید و میگویید: «آخیش، هیچجا خانه خود آدم نمیشود.»
دنیا همان هتل دو روزه است. ما آمدهایم رسالت خود را انجام دهیم. رسالت ما چیست؟ اینکه دست خدا و جیب خدا روی زمین باشیم. کوه معرفت را نمیتوان به تنهایی بالا رفت؛ باید دست دیگران را بگیریم و با خود بالا ببریم. وقتی به دیگران کمک میکنیم، حال دلمان خوب میشود، چون بُعد روحانی ما تغذیه میشود. درک این مسئله که مرگ پایان نیست، بلکه بازگشت به خانه است، بزرگترین عامل برای کاهش استرس است.
نتیجهگیری: بابالله را در خانه خود بنا کنید
در علم روانشناسی اصلی داریم که میگوید: «تو هر فکری نسبت به خودت داشته باشی، همان میشوی.» خداوند نیز دقیقاً از همین قانون پیروی میکند و میگوید: «من دقیقاً همانگونه با تو رفتار میکنم که تو درباره من فکر میکنی!»
اگر فکر کنی او خدایی بخشنده و حامی است که از تو مراقبت میکند، همان را تجربه میکنی. اما اگر او را خدایی خشمگین و عذابآور بدانی، همانگونه بر تو تجلی مییابد.
بیایید نگاهمان را تغییر دهیم. جنوبیهای ایران اصطلاح زیبایی دارند؛ آنها به در مغازه یا شرکت خود میگویند: «بابالله» (درِ خانه خدا). حالا تصور کنید خانه شما نیز بابالله است. وقتی وارد خانهای میشوید که متعلق به خداست، با عزیزانتان که امانتهای الهی هستند چگونه رفتار میکنید؟ آیا داد میزنید یا با آرامش برخورد میکنید؟
وقتی با این باور که یک حامیِ بینهایت قدرتمند پشت شماست (که حتی اگر اشتباه کنید با یک عذرخواهیِ دلی شما را میبخشد) قدم در مسیر زندگی میگذارید، دیگر افسرده نمیشوید. دیگر نشخوار فکری نمیگیرید. وقتی کارفرما و پشتیبان خود را خدا بدانید، امنیت روانی شما تضمین میشود. قرآن را با فهم و آگاهی بخوانید؛ کلمه به کلمه آن داستان توست، داستان رسیدن تو به آرامش. با اتکا به این منبع لایزال، به امید خدا قدم بردار و معجزات را در زندگیت تماشا کن.

نظرها
هنوز نظری ثبت نشده؛ اولین نفر باش.